افکار صبحگاهی _ 8 صبح.
صبح داشتم به این فکر میکردم که این چه انتخاب واحد مزخرفی بود و چه وضعیت کلاس هایی که دانشگاه برامون گذشته!
این ترم شکل برگزاری کلاس ها یک فاجعه تمام عیاره که بیشترش تقصیر بخش روانشناسی دانشگاه لعنتیمونه..
دارم به این فکر میکنم واقعا دانشگاه عمیقا مزخرفه!!
البته نمیتونستم مثل نغمه ام از ۸ صبح تا ۷ شب کلاس برم یا هرچیزی، چون ساعت خوابم خیلی نابود تر از اون چیزیه که فکرشو میکنم و به شدت سر کلاس خسته میشم و نمیتونم بنویسم و حوصله ام نمیکشه...که منطقی ام هست چون اکثرا با دو سه ساعت خواب میرم دانشگاه البته به شکل الان هم نمیخوام باشه( ترم های پیش خیلی بهتر بود الان فاجعه است)
داشتم به این فکر میکردم که من سالها مدرسه رو با دو سه ساعت خواب روزانه میرفتم و میومدم..
چی سرپا نگهم می داشت توی مدرسه؟
آدرنالین همراهی با دوستام ..
چون دوستام کنارم بودن میتونستم بدون خستگی و با آدرنالین بگذرونم و خوابم نبرده سر کلاس ها و ...
الان توی دانشگاه اینشکلی نیست، الان تنهام(:
از زمانی که وارد دانشگاه شدم،فهمیدم خیلی از مسیر های زندگیو ادم تنها میره و دیگه هیچی نجاتت نمیده متاسفانه(:
سرهمین میگن دوران مدرسه یه چیز دیگه است با اینکه مدرسه هم محیط مزخرفیه!!
ولی تو تنها نیستی و این بزرگ ترین تفاوت مدرسه است..
دانشگاه هم میتونم دوست پیدا کنم ولی خب نمیتونم انگار، نمیدونم!
ترم دوم خیلی تلاش کردم ولی نتیجه بخش نبوده(: