از روزمرگی امروز
امروز ظهر ترمیم ناخونم خوب بود.
خیلی جدی گاهی به رنگ ها عادت ندارم؛ گاهی حس میکنم به جز رنگ های مورد علاقم به رنگ های دیگه هیچ حسی پیدا نمیکنم، نه بدم میاد نه خوشم میاد و همینشکلی فقط به چشمم شیک باشه کافیه!
البته رنگ های سبز و ابی روشن و زرد به چشمم اونشکلی شیک نبودن و سلیقه ام نیستند مگر تیره باشند!
البنه فکر کنم تناژ تیره و گرم بیشتر دوست دارم.
بعدش رفتم انجمن کتابخوانی، امروز تعداد کمی اومدن بودن.
بخش صحبت اول با اشنایی با نویسنده رولد دال شروع کردیم، اگر بخوام بهتون معرفیش کنم باید بگم مشهور ترین اثرش چارلی و کارخونه شکلات که فکر میکنم اکثرمون دیدیمش فیلم فانتزی به شدت خوش ساخت و قشنگ و نوستالژیک ..
بعدش ازمون خواسته شد یک داستان روی برگه شروع کنیم، قوه تخیلمون رو به کار بگیریم تا ببینیم چی از آب درمیاد، داستان من ایده جدیدی داشت و تعریف شد و البته قلمم همین طور.
خانمی که صاحب جلسه است صدای به شدت فوقالعاده ای برای داستان خوانی و صداپیشگی داره، باعث میشه از کتاب لذت دیگه ای ببرم.
دوتا داستان کوتاه مفهومی خونده شد از شل سیلوراستاین ..
داستان های مفهومی فلسفی کوتاه مشهوری هستند قطعا شنیدین ( قطعه گمشده و درخت بخشنده) مشهور ترین اثارش هستند.
قطعه گمشده مفهوم فداکاری بیش از حد و از خودگذشتگی زیاد برای رضایت و خوشحالی دیگران رو بیان میکرد و قطعه گمشده بخش توخالی بودن انسان و به دنبال نیمه گمشده بودن و پذیرش نحوه زندگی.
درواقع این دوتا نویسنده دوتا سبک قلم و ادبی متفاوت داشتند.
نویسنده رولد دال یک ایده ساده رو به شدت اغراق امیز و فانتزی میکرد و در قالب یک دنیای فضاسازی شده کامل به خواننده تقدیم میکرد.
و شل سیلوراستاین یک ایده بزرگ و مفهومی عظیم رو در قالب یک داستان ساده و چهارچوب خلاصه شده بیان میکرد.
اون رختره که ۱۶ ساله بود تجربه میخونه و قلم خوبی داره و تمرکز به شدت بالا، امروز گفت شیفتینگ هم هست و من فکر نمیکردم همچین چیزی شدنی باشه ولی هست.
اون یکی دختره ADHD داره و پیش فعالی و در این مورد هم صحبت شد امروز و اهسته و سعی در عمق زندگی کرد.
البته من بیان کردم متاسفانه یکی از چیز هایی که دنیای مدرن و تبدیل به دنیای مدرن کرده " پیشرفت و سرعته"
اینجا اگر روزانه ندویی خیلی اتفاقات میفته!!!
مادر هردو دختران هم در جلسه بودن و شرکت کرده بود.
ساعت 7 برق ها رفت و ما اومدیم بیرون، ماه کامل بود و درمورد انرژی ماه و یوگا صحبت کردیم.
وقتی توی انجمن کتابخوانی هستم، بیشتر از هر زمان دیگه ای احساس میکنم کودک درونم بیدار و داره زندگی میکنه.
انگار اونجا میتونی در کنار دخترای نوجوان کمی احساس کودکی کنی.
بعدش برگشتم خونه در نبود برق و به کارهام رسیدم و سریال چینی دراپ کردم، سریال امریکایی دیدم، سریال بی ال دیدم و 60 صفحه کتاب شیاطین داستایفسکی خوندم.
روز جالبی بود، دوسش داشتم.
1405/7/5
#پایان_روز