تو از آن آدمهایی هستی که همزمان میخوان آزاد باشن، فهمیده بشن، غافلگیر بشن، کنترل داشته باشن، هیجان تجربه کنن و از اشتباه کردن هم مطمئن بشن.
بعد تعجب میکنی چرا گاهی ذهنت خستهست!
تو میخوای دنیا برات جالب باشه، ولی نه آنقدر غیرقابلپیشبینی که نتونی تحلیلش کنی.
میخوای دیگران تو رو بشناسن، ولی نه با چند تا صفت دمدستی. میخوای حقیقت رو بشنوی، ولی حقیقت باید از آزمون دقتت عبور کنه.
میخوای چیزی رو رها کنی، ولی اول میخوای مطمئن بشی تمام زوایاش رو فهمیدی.
و احتمالاً بدترین عادتت اینه که گاهی فکر کردن رو با جلو رفتن اشتباه میگیری.
اینکه یه موضوع رو از ده زاویه بررسی کنی، الزاماً به این معنی نیست که یک قدم به حلش نزدیکتر شدی. ممکنه فقط ده بار دور همون نقطه چرخیده باشی، با این تفاوت که هر بار استدلالت پیچیدهتر شده.
تو لزوماً به تحلیل بیشتر نیاز نداری؛ بعضی وقتها به تصمیم گرفتن با اطلاعات ناقص نیاز داری. به پذیرفتن اینکه بعضی جوابها رو نمیگیری. به تحمل کردن اینکه بعضی آدمها هیچوقت آنطور که میخواستی تو رو نمیفهمن.
به اینکه بعضی تجربهها رو بدون تبدیل کردنشون به معمایی برای حل کردن، زندگی کنی.
و یه چیز دیگه:
تو آنقدر روی این تأکید داری که کسی نباید باهات سطحی برخورد کنه که ممکنه گاهی فراموش کنی همهچیز لازم نیست عمیق باشه تا واقعی باشه.
بعضی روزها فقط یه روز بدن.
بعضی آدمها فقط تصمیمهای نامشخص میگیرن.
بعضی احساسها فقط احساسن.
بعضی سؤالها هم جواب ندارن.
و هیچکدوم از اینها از پیچیدگی تو کم نمیکنه!