مسخ
کافکا خیلی بیرحمانه یک سؤال ساده مطرح میکنه: اگر دیگر نتوانی برای دیگران مفید باشی، آیا هنوز برایشان ارزشمندی؟ اگر یک روز از خواب بیدار بشی و ببینی دیگه برای خانوادهات همون آدم قبلی نیستی، چی برات دردناکتره؟ تغییر خودت یا اینکه کمکم بقیه هم دیگه تو رو مثل قبل نبینن؟ «مسخ» اثر فرانتس کافکا با یکی از عجیبترین و در عین حال سادهترین اتفاقهای ادبیات شروع میشه: گرگور سامسا یک صبح از خواب بیدار میشه و میبینه به موجودی حشرهمانند تبدیل شده. تنهایی گرگور فقط به این دلیل نیست که در اتاقش حبس شده؛ درد اصلی اینه که حتی وقتی هنوز همان ذهن و احساسات را دارد، دیگران کمکم او را فقط بر اساس ظاهر و کاراییاش میبینند. اگر به ادبیات کلاسیک، داستانهای روانشناختی و آثار فلسفی دربارهی تنهایی، بیگانگی و هویت علاقه داری، «مسخ» یکی از آن کتابهایی است که ارزش خواندن و دوباره فکر کردن دارد!
منبع : دیارمدیا
@FarsianFUM
Post #2685
459