انسان برای شناخت مرزهای شناخت خود، ناچار است از همان شناخت استفاده کند.اگر در جهان حقیقتی وجود داشته باشد که برای فهمیدن آن، باید ابتدا از نوع موجودی که هستیم فراتر برویم، از کجا خواهیم فهمید که اصلاً چیزی برای فهمیدن وجود دارد؟
اگر «وجود داشتن» خودش یکی از بنیادیترین مقولات ذهن ما باشد، آیا ممکن است چیزی وجود داشته باشد که نه موجود باشد، نه ناموجود، و نه حتی در تمایز میان این دو قرار بگیرد؟
اگر چنین چیزی ممکن است، چه چیزی باعث میشود این پرسش برای ما معنادار به نظر برسد؟
اگر ساختار مغز ما برخی از واقعیتها را نه به دلیل پیچیدگی، بلکه به دلیل ناتوانی بنیادی در بازنمایی آنها حذف کند، از کجا بفهمیم که بخشی از جهان را نمیبینیم؟
آیا ممکن است بعضی از بنیادیترین پرسشهای ممکن، برای ما نه پاسخناپذیر، بلکه حتی صورتناپذیر باشند؟
آیا ممکن است چیزی وجود داشته باشد که اگر آن را میشناختیم، تازه میفهمیدیم که تمام آنچه تاکنون «شناخت» نامیدهایم، حتی از دور نیز به معنای واقعی شناخت نبوده است؛ و اگر چنین امکانی وجود دارد، آیا ذهنی که هنوز درون آن وضعیت قرار دارد، اصولاً میتواند این احتمال را بفهمد، بیآنکه آن را به یکی از مفاهیم آشنای خودش تقلیل دهد؟
#پاسخ
سوالات فلسفی است و نه علمی.
سوال فلسفی نیاز به فلسفیدن دارد و نه پاسخ شسته و رفته و صریح.
قبل از همه از منظر معرفت شناسی باید کلماتی را که براحتی بکار بردید تعریف کنید.
عدم امکان تعریف یک واژه یعنی ذهن شما حتی نمیداند دقیقا در باره چه چیزی صحبت میکند و اصولا ترکیب کلمات مذکور در یک جمله دارای مفهوم و معنایی هست یا صرفا یک بازی و توهم زبانی و دستوری است. برای تعریف باید ببینیم تمایز یک کلمه از جفت متضاد معنایی آن چیست؟
مثلا فرض کنید که جوهری بنام اتر صحبت میکنید و معتقدید که کل دنیا از اتر پر شده است؟ اگر نتوانید دنیایی بدون اتر را تصور کنید یا نشان دهید که نااتر چه اثر متمایزی از اتر دارد در واقع در باره «هیچ» صحبت کرده اید. صرفا یک واژه تهی.
برهمین اساَس باید تفاوت و تمایز بین واژهها و اصطلاحات ذهنی پرسش خود را یا نشان دهید یا تعریف کنید.
فرق واقعیت با ناواقعیتاین تعاریف نباید خود شامل واژهای مبهم دیگر باشند که نیازمند تعریف جداگانه هستند و نباید از همان واژهها استفاده شود تا دچار دورباطل نشوند.
فرق حقیقت با ناحقیقت
فرق بین حقیقت و واقعیت
فرق بین وجود و ناوجود
فرق بین قابل شناخت با ناشناخت
فرق بین شناختن و فهمیدن
مفهوم صورت پذیر و بازنمایی ...
سپس باید آگاه بود که فلسفه بیش از آنکه پاسخ دهد سوال مطرح می کند یا رفع ابهام سوال را. پاسخ وابسته به فیلسوفان متفاوت است و پاسخ واحدی وجود ندارد.
در این موارد یا باید خود شروع به خواندن کتابهای فلسفه از جمله کانت و راسل و ویتگتشتاین و کارناپ کنید یا نظر فیلسوفان علم را پیگیری کنید تا با اختلاف ارا و استدلالها اشنا شوید و یا اینکه از امکان محاوره با هوش مصنوعی بهره گیرید.
اما خلاصه پاسخی کلی به این مباحث:
اینکه هنوز چیزی را نمیدانیم، اثبات نمیکند که هرگز قادر به دانستن آن نخواهیم بود.
اینکه شناخت انسان محدود و اصلاحپذیر است، به این معنا نیست که تمام باورها و نظریههای او به یک اندازه نامعتبرند.
شواهد، روشهای آزمون و میزان موفقیت پیشبینیها همچنان امکان ارزیابی و مقایسهٔ ادعاها را فراهم میکنند.
باید میان دو موضع تفاوت گذاشت:
فروتنی معرفتی: بپذیریم که ممکن است شناخت ما محدودتر از آن باشد که اکنون میدانیم.
شکاکیت مطلق: نتیجه بگیریم که چون شناخت ما محدود است، شاید هیچیک از دانستههای ما شناخت واقعی نباشند.
ندانستن مرزهای نهایی شناخت، نه اثبات وجود واقعیتی فراتر از شناخت ماست و نه اثبات ناممکنبودن شناخت آن. این دو، فرضیههایی متفاوتاند که هرکدام به استدلال و شواهد متناسب با خود نیاز دارند.
#توضیح_حاشیه
اما در باره شکاکیتهای نظری بیش از حد اینرا درنظر بگیرید شناخت علمی فقط نظریه نیست. خاصیت تجربی و ابطال پذیری و تکرار پذیری آنست. یعنی علم کار میکند
به همین دلیل شما براحتی سوار هواپیما میشوید که نمونه تجمیع کلیه دانشهای بشری از ریاضیات گرفته تا علوم مهندسی و شیمی است. ترانزیستورها همیشه همانگونه کار میکنند که انتظار داریم و همچنین است قوانین جاذبه و آیرودینامیک و الکترومغناطیس و سیالات ...
اگر فقط یکی از آنها در یکی از زمانها نقض میشد کل صنعت هواپیمایی از کار می افتاد و شما نیز سوار هواپیما نمیشدید.
البته برای رفتار انسانها از جمله خلبان تروریست و انتحاری یا موشک پراکنی روانیها و مومنان اخرالزمانی، تضمینی وجود ندارد😉
علم کار میکند. اما مباحث اینچنینی برای اوقات فراغت و پرورش ذهن، میتواند مفید باشد.
کمی بیشتر در کامنت این پیام
https://t.me/FarazTed/49287