...
#یادداشت
کوچیک که بودم دوست داشتم نویسنده یا فیلمساز بشم. فیلم ادیسون رو که دیدم دوست داشتم مخترع بشم.
بعدها کتاب سرگرمی های فیزیک پرلمان رو که خوندم عاشق فیزیک شدم اما دوست داشتم مثل اینشتین فیزیکدان نظری بشم. اون موقع فقط فیزیک کاریردی وجود داشت. البته تاریخ فلسفه هم میخوندم.
پس گفتم فعلا برم رشته مهندسی پول در بیارم و بعد بتونم فیزیک بخونم. رفتم سرکار دیدم توان و انرژی برام نمی موند. تصمیم گرفتم روانشناسی بخونم. اما به دلیل نداشتن منابع درست و مسایل دیگه نتونستم توی امتحانش شرکت کنم.
هیچکدوم نشد. همون مهندس عمران موندم با سطح متوسط در آمد. وام گرفتم خونه خریدم. وام گرفتم خونه رو بزرگتر کردم. بعد ازدواج کردم. بعد مادرم فوت کرد خونه رو بهتر کردم.
اما دیدم اگه بچه دار بشم باز همون دور شروع می شه ای داد!
ایندفعه به عنوان ازخود گذشتگی برای بزرگ کردن بچه. که اگه بد بشه بلای جونه اگه بااستعداد و درسخون بشه آخر باید بره خارج.
پس بچه نخواستم تا حداقل برای دوری از علایقم دیوونه و افسرده نشم اما شدم.
خلاصه بازنشسته شدم. خونه خوب در جای خوب. که اگه الان بود تا صد سال دیگه نمی تونستم بخرم. با یه خونه ویلایی اطراف تهران که بعد از بازنشستگی با خانومم اونجا زندگی می کنیم. حقوق هم بزور می رسونه.
هفت قفسه کتاب دارم که حتی یه قفسه رو هم نخوندم. با اینترنت مشغولم و وقت کتابخونی منم کم شده. فقط هر دفعه سرک به یک جا می کشم.
آرامش هست فیلم هست. کتاب هست. اما دیگه وقت نیست همه رو ببینم و همه رو بخونم. عمر مانده کوتاه شده.
نه فیزیکدان شدم نه فیلسوف نه روانشناس نه پولدار نه بی پول نه خوشحال نه ناراحت.
آرزوها کمی محقق شد بقیه.. دیگه وقتش نیست.
خیلی از عمر مفید مونده باشه حدود ۲۰ تا ۳۰ سال که نصفش بابت خوردن و خوابیدن و دستشویی رفتن و قدم زدن و اخبار دیدن و غصه خوردن تلف می شه. بقیه اش هم هی بدک نیست. اگه خدایی داشتم میگفتم «خدا رو شکر»
اما چقدر فاصله از آرزوهای جوانی
چقدر فاصله از اینشتین و ادیسون و نیچه و بودا.
این سرنوشت خیلی ها است.
اما الان یه غصه بزرگ وجود داره. آینده کشور در حال سقوط. خوشبختانه بچه ندارم که نگرانش باشم اما مردم چی؟
جونایی که دیگه نمی تونن تحصیل کنن. اگه بکنن کار پیدا نمی کنن. اگه پیدا کنن فقط درحد بخور و نمیر. خونه نمی تونن بگیرن. اگه اجاره کنن زن نمی تونن بگیرن.
تقریبا زندگی محدود می شه به نفس کشیدن بدون آرزو و امید برای اونا.
توی ویلا نشستم کتاب می خونم و فیلم می بینم اما دلم نگرانه. کمی تحقیق کمی روشنگری اما ...
خانه همه ما ایران در حال سقوطه و فقط نمایش دیوانگان و ادمکشان و دزدان و انگل زادهها و بی همهچیزان رو تماشا می کنیم. تا ببینیم چی میشه.
Post #49122
474