✍🏻 روزی پادشاهی از تمام خیاطهای مُلکش خواست یک لباس درجه یک که تا کنون هیچ فردی ندوخته و نپوشیده برایش بدوزند ! وزیر دانا و متدبرش خیاطان را بخواند. خیاطها شروع به اندازه گرفتن پادشاه کردند و لباسهایی دوختند و تقدیم شاه نمودند . ولی شاه هیچ کدام را نپذرُفت . و شاه دستور داد تا سر وزیر اعظم را از تنش جدا کنند . وزیر اعظم با خواهش و تمنا از شاه زمان خواست تا خیاط ماهرتر و زبده تری بیابد و لباسِ برازنده ی شاه را بدوزد .
وزیر اعظم که خیاطی پیر و دانا می شناخت ؛ ماجرای دوختن لباس برای شاه را با وی درمیان گذاشت . خیاط پیر و دانا وزیر اعظمِ شاه را مرخص کرد و به اندیشه ای ژرف فرو رفت . و بعداز یک شبانه روز اندیشیدن نزد وزیر اعظم رفت و گفت : مرا نزد شاه ببر تا اندازه های شاه را بگیرم !
وزیر اعظم از حضور شاه رخصت خواست و خیاط را به حضور پذیرفت ، خیاط از شاه درخواست کرد تا تمام لباسهایش را از تن برکند تا اندازه های شاه را بگیرد! شاه نخست با شگفتی و خشم درخواست خیاط را رد کرد ولی زمانیکه خیاط عرض کرد : شاهِ شاهان مگر نمی خواهید درجه یکترین لباس برایتان دوخته شود؟ شاه کمی مکث کرد و گفت : دستور میدهم لباسی فاخر و در شان اینجانب بدوزید !
خیاط شاه را عریانِ مادرزاد نمود و اندازه های شاه را بگرفت .
یک هفته بعد خیاط پیر و دانا در بقچه ای که لباس را پیچیده بود؛ آورد و وزیر اعظم از شاه برای حضور خیاط رخصت خواست .
خیاط به حضور شاه آمد و عرض کرد ، شاهِ شاهان لباس برای پرو کردن آماده است !
شاه را لخت مادرزاد نمود و لباس را از بقچه برداشت و با حرکات دست لباس را در تن شاه نمود ، شاه را مقابل آیینه برد و عرض کرد، لباس در تنتان را چگونه یافتید ؟! شاه که خود را در آیینه لخت یافت ؛ فرمود : من لباسی در تنم نمی بینم و خود را لخت می بینم ! خیاطِ پیر و دانا عرض کرد : شاها ! لباس نامرئی است و به چشم خود جناب شاه دیده نمیشود. من پیشنهاد می کنم بعداز اتمام دوخت لباس مراسمی در حضور رعیتهای خود بگیرید و در بین رعیتها لباسِ پوشیده شده اتان را به نمایش بگذارید . خیاط دوباره حرکات دستش را تکرار کرد و لباس فرضی را از تن شاه درآورد
شاه خیاط را مرخص کرد . دستور داد تا جارچیان جار بزنند که شاه برای به دید گذاشتن لباس درجه یک و فاخرش دو روز دیگر در شهر و روستا خواهد چرخید .
بعداز دور روز خیاط دانا لباس فرضی را آورد و به تن شاه نمود.
و شاه را با ارابه ها و کالسکه های طلایی با لباس نامرئی اش دور شهر و روستا ها چرخاندند. مردم و رعیتهای شاه بر لباس نامرئی و فاخر شاه کف و سوت و هوراا کشیدند و دل شاه را از شادمانی پر کردند !
تا اینکه کودکی شش هفت ساله از بین مردم و رعیتهایش فریاد زد : هی هی شاه لخته ! شاه لخته !
💟 نکته این است که گاهی ما آدمها شجاعت گفتن واقعیت و حقیقت را به اندازه ی یک کودک شش هفت ساله نداریم .
🆔
https://t.me/FanusMahfel🆔
https://t.me/FanusMahfel🟢 لطفا اینستاگرام محفل فانوس را نیز دنبال کنید.
🆔
https://www.instagram.com/fanusmahfel?igsh=Zn