داری به چی نگاه میکنی تهیونگ؟
جونگ کوک این سؤال را با لبخند پرسید، اما تهیونگ هنوز جواب نداد.
چند لحظه قبل، وقتی همه مشغول حرف زدن بودند و صدای خندهها فضای اتاق را پر کرده بود، تهیونگ بیاختیار ساکت شده بود. نگاهش آرام روی چهرهی جونگ کوک مانده بود؛ نه از روی کنجکاوی، نه برای پیدا کردن چیزی، فقط انگار میخواست لحظهای را که در آن بودند، بهتر بفهمد.
جونگ کوک دوباره پرسید:
«واقعاً داری به چی نگاه میکنی؟»
تهیونگ نفس آرامی کشید و لبخند کوچکی زد.
«به چیزی که شاید خودشم ندونه چقدر ارزشمنده.»
جونگ کوک کمی متعجب شد.
«منظورت چیه؟»
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
«آدمها معمولاً دنبال چیزهای بزرگ میگردن. دنبال لحظههای خاص، اتفاقهای عجیب، چیزهایی که همه ببیننشون... ولی بعضی وقتها چیزی که واقعاً مهمه، همون لحظههای سادهست.»
جونگ کوک ساکت شد.
تهیونگ ادامه داد:
«مثل همین الان. اینکه چند دقیقه هیچکس عجله نداره. اینکه لازم نیست کسی چیزی رو ثابت کنه. اینکه میشه فقط بود.»
جونگ کوک آرام گفت:
«تو خیلی به چیزای کوچیک فکر میکنی.»
تهیونگ لبخند زد.
«چون چیزای کوچیک معمولاً زودتر از بقیه فراموش میشن.»
این جمله باعث شد جونگ کوک دیگر چیزی نگوید.
بعضی سکوتها خالی نبودند. بعضی سکوتها پر از حرفهایی بودند که هیچوقت به زبان نمیآمدند؛ حرفهایی دربارهی لحظههایی که آدم دوست دارد نگهشان دارد، حتی اگر بداند زمان همیشه جلو میرود.
جونگ کوک بعد از چند لحظه گفت:
«پس تمام این مدت داشتی به یه لحظه نگاه میکردی؟»
تهیونگ آرام خندید.
«شاید.»
«و فکر میکنی یه لحظه انقدر مهمه؟»
تهیونگ نگاهش را برای چند ثانیه به پنجره دوخت؛ به نورهای دور، به شب آرام، به شهری که بدون توجه به فکرهای آدمها به حرکتش ادامه میداد.
بعد گفت:
«بعضی لحظهها نه به خاطر اتفاقی که توشون میافته، بلکه به خاطر حسی که به آدم میدن مهم میشن.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«و این لحظه چه حسی بهت میده؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«حس اینکه بعضی آدمها باعث میشن آدم یادش بیاد هنوز چیزهای قشنگی توی دنیا وجود داره.»
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
اما این بار سکوتشان سنگین نبود.
مثل یک آهنگ آرام بود که لازم نبود کسی کلماتش را بداند تا معنیاش را بفهمد.