#برشی_از_یک_زندگی
#همکار_43
#قسمت_چهل__و_سوم
نمی دونم یک زن در این طور مواقع چیکار می کنه عصبانی میشه و داد میزنه؟ من دلم میخواست همین کارو بکنم ولی بغض کردم و گفتم رسول جان به خاطر من میخواستی بریم جاده چالوس یا مهشید خانم؟
گفت: باز دیوونه شدی میگم تو تنها نباشی گفتم: مگه تو نیستی ؟ خب با هم هستیم تازه رخساره خانم هم آماده شده الان بهش چی بگم؟
گفت باشه بیان پایین من دارم به خونه نزدیک میشم با اینکه دیگه دلم نمی خواست جایی برم و اصلا نمیخواستم رسول رو ببینم آماده شدم درا رو قفل کردم و رفتم دنبال رخساره خانم و در حالی که اون با من حرف میزد و از پسر و عروسش می گفت حواس من جای دیگه ای بود با هم رفتیم توی پارگینگ ! رسول داشت میرسید که در آسانسور باز شد و یک زن جوون و یک دختر دوازده، سیزده ساله بیرون اومدن انگار بدن منو به برق وصل کرده بودن خودش بود همون دختر ولی اصلاً به نظر نمی رسید ناراحتی داشته باشه ! اونا دور میشدن و نگاه مات زده ی من دنبالشون بود.یک مرتبه دویدم بطرفشون و دم ماشین بهشون رسیدم و گفتم: سلام من . همسایه ی شما هستم واحد هفت ببخشید شما کدوم واحد هستین؟ زن گفت سلام خانم برای چی میخواین؟ دستم رو دراز کردم تا باهاش دست بدم و گفتم من ترانه هستم ،خوشبختم هیچی فقط می خوام باهاتون آشنا بشم خب همسایه ایم توی یک آپارتمان زندگی میکنیم با تردید با من دست داد و گفت شما دارین می لرزین حالتون خوبه؟ میخواین کمکتون کنم ، گفتم نه من خوبم ببخشید نگفتین کدوم واحد زندگی میکنین؟ دختربچه به جای اون جواب داد در حالیکه از شدت هیجان نمیتونستم به صورتش نگاه کنم گفت واحد یازده ! با ترس نگاهش کردم خدای من خودش بود مگه
امکان داره ؟ با صدای خفه ای .گفتم چه دختر قشنگی اسمت چیه ؟ کلاس چندمی!
گفت سمیرا داشتم میپرسیدم که رسول وارد پارگینگ شد و از دور منو دید ؛ دیگه منتظر جواب نشدم و هولکی خداحافظی کردم و خودمو رسوندم به رخساره خانم!
رسول پیاده شد و با حالت بدی :گفت اونا کی
بودن؟ ترانه تو دنبال اون دختری؟ اون بود؟ گفتم: نه رسول جان فقط با هم آشنا شدیم ؛ و زیر بغل رخساره خانم رو گرفتم و سوار ماشین کردم رسول با تندی اومد جلو و در ماشین رو بست و منو کشوند کنار دیوار و با حرص گفت نه تو بازم دنبال درد سر می،گردی تو رو میشناسم ول کن نیستی :گفتم رسول شلوغش نکن فقط احوال پرسی کردیم گفت جواب بده همون دختر بود؟
گفتم نمیدونم ؛ من که صورتشو ندیدم ، گفت : ترانه ؛ تموم شد دیگه یک مدت از اینجا می برمت هرکجا که تو بخوای اصلاً می خوای بریم خونه ی مامانت اونم تنهاست، که تو فکر نکنی به خاطر خودم میگم ؛ به خدا برای تو نگرانم ؛ من دیدم که داشتی با اون دختر حرف می زدی یعنی هنوز دنبالشی...
گفتم رسول جان قول میدم حرفم رو قطع کرد و گفت ترانه ساکت باش تموم شد اجازه نمیدم زندگیت رو خراب کنی بسه دیگه ؛
وسایلت رو جمع کن فردا از شرکت یک راست میریم خونه ی مامانت و یک مدت میمونیم تا این فکرا از سرت بیفته...اگر لازم شد خونه رو میزارم برای فروش....
#ادامه_دارد
#داستان و پند #
🅰 @fal_maral
🪀🪁🪀🪁🪀🪁🪀🪁
Post #177407
105