#برشی_از_یک_زندگی
#همکار_39
#قسمت_سی_و_نهم
و این حرف رو چنان با حرص زد که رسول سکوت کرد و برای اولین بار جمع گرم و گیرایی نداشتیم و با تلخی اوقات من و مامان شب تموم شد و ما برگشتیم خونه!
سر راه رفتم پوشک گرفتم و وقتی از آسانسور بالا می رفتیم آروم گفتم تو برو بالا من اینا رو بزارم خونه ی رخساره خانم و میام ، گفت : این وقت شب؟ باشه صبح الان خوابه خیلی قاطع گفتم کلید دارم ، آروم در رو باز کردم و پوشکها رو گذاشتم توی خونه ، و در رو بستم ؛دلم برای اون پیرزن سوخت تک و تنها بود اگر حالش بد میشد کسی نبود به دادش برسه ولی آپارتمان شماره ی پنج توجه منو جلب کرد و مدتی به اون در خیره شدم میخواستم ببینم میتونم بفهمم پشت اون در چی میگذره و آیا اون دختر بچه همونی هست که من دیدم و به فکرم رسید که اون حتما مدرسه میره و از اون در بیرون میاد ؛ و چون منو رسول قبل از هفت و نیم از خونه بیرون میرفتیم اونو نمی دیدم و یک فکری به سرم زد و رفتم بالا تا وارد خونه شدم رسول رو عصبانی دیدم و با یک حالت تهاجمی گفت: ترانه داری حوصله ی منو سر میبری ؛ کی به تو گفته بود از اون زن کلید بگیری...
رفتم به طرف اتاق خواب و گفتم تو دلت از جای دیگه پره الان میخوای سر من خالی کنی ؛ گفت: حرف مفت نزن تو میدونی اون کلید ممکنه چه عواقبی برای ما داشته باشه؟ فردا پیرزنه میفته میمیره پسراش میان و ادعا میکنن که وسایل اون زن رو دزدیدی چطوری میخوای ثابت کنی؟ گفتم: رسول بس کن امشب به اندازه ی کافی اذیتم کردی دیگه تحمل ندارم ، گفت : اوه اوه، ترسیدم، خانم رو باش من باید تحملم تموم بشه یا تو ؟مثلا امشب رفته بودیم مهمونی خونه ی برادرت تو دیدی مامان و ترنم با من چیکار کردن ؟همش تقصیر توست چرا به من نگفتی که حس ششم داری تا خودمو توی این درد سر نمینداختم این همه سال ازدواج نکردم تا زن مورد نظرم رو پیدا کنم اونوقت تو سرم کلاه گذاشتی و بهم نگفتی از بچگی خیالاتی بودی ، گفتم آره من خیالاتیم؛ تو چرا نگفتی که نمی تونی از مادرت جدا بشی؟ چرا نگفتی که باید هر شب برم بهش سر بزنم؟ داد زد من به تو نگفتم ؟ تمام مدتی که با هم بودیم نمی گفتم نمیتونم مادرم رو ول کنم ؟
گفتم سر من داد نزن : آروم مثل دو تا آدم بالغ حرف می زنیم داد زدن نداره، بعدم من کی گفتم مادرت رو ول کن من میگم تو داری افراط میکنی این کارت طبیعی نیست.. یه مریضیه ، رسول اینو بفهم نه مادرت پیر و از کار افتاده اس نه بی کس و تنها تو چرا باید هر شب بری خونه ی اون ! گفت: من و مادرم از نظر روحی بهم احتیاج داریم این ربطی به پیر و جوون بودن نداره ؛گفتم : والله من اینو نمیدونستم اصلا فکرشم نمیکردم ، به هر حال تو آزادی هر کاری دلت میخواد بکنی ولی نمی تونی جلوی افکار و رفتار منم بگیری اگر معنای ازدواج و پیوند زناشویی اینه که آدم زنشو جلوی بقیه ضایع کنه و با لحن تحقیر آمیز در موردش حرف بزنه با تو موافق نیستم ، اما تو راست میگی من باید بیشتر چشمم رو باز میکردم و با دقت ازت میپرسیدم معنی اینکه باید از مادرم مراقبت کنم واقعا چی بوده ! حالام بهت گفتم و روی حرفم میمونم تو می تونی بری با مادرت زندگی کنی و هر وقت دوست داشتی منو ببینی بیا خونه! من همیشه منتظرت میمونم ولی منو واسطه ی خواسته های خودت نکن اونم جلوی بقیه ، چون همه اینو میدونن و بهمون میخندن ! گفت: ببینم نکنه مجید راست میگه و تو همه ی این کارا رو می کنی که منو از مادرم جدا کنی؟ وگرنه من بهت گفتم چرا کلید خونه ی اون زن رو گرفتی، چرا حرف رو کشوندی به مادر من! اینکه روزی نیم ساعت برم و ببینمش چی از تو کم میشه ؟
#ادامه_دارد
#داستان و پند #
🅰 @fal_maral
🪀🪁🪀🪁🪀🪁🪀🪁
Post #177229
115