TGViewer
کانال فال مارال کانال فال مارال @fal_maral · 6.96K subscribers
Post #177228 74
#برشی_از_یک_زندگی

#همکار_38
#قسمت_سی_و_هشتم

ولی اینکه خودش داره اذیت میشه بده؛ باید یک فکری بکنیم منم نگرانشم...
شما نیستین؟ خبر دارین دیشب ترانه جان چه حالی داشته؟ اونطوری که رسول تعریف کرد حتما باید بره پیش یک دکتر به نظرم اینا همش توهمه نباید بزاره بیشتر بشه روی زندگیش اثر میزاره.. و من متوجه شدم که طبق معمول رسول همه چیز رو گذاشته کف دست مهشید خانم اونقدر ناراحت بودم که اگر دهنم رو باز میکردم حتما یک دلخوری پیش میومد..مجید گفت ترانه بچه ام که بود گاهی چیزایی رو از آینده می دید؛ و گاهی هم برای جلب توجه دیگران الکی از این حرفا
میزد چیز مهمی نیست؛ ببینم نکنه خواهر برای جلب توجه این کارا رو میکنی؟ و با سکوت غم بار من ادامه داد ، چیزی نیست بعد از یک مدت از سرش میفته ؛ ترانه خودش میدونه چیکار کنه مامان با اعتراض به مجید :گفت این چه طرز حرف زدنه ؟ تو یک طوری در مورد خواهرت حرف میزنی که انگار بچه اس و نمی فهمه یا عمدا داره این کار رو میکنه همه میدونن که همچین شخصیتی نداره خودش حواسش به همه چیز هست.. فریبا همسر مجید به دادم رسید و همینطور که به صورت من که قرمز شده بود نگاه می کرد و انگار فهمیده بود که چقدر ناراحتم سینی چای رو گذاشت روی میز و گفت ترانه از همه ی ما کوچک تره ولی از همه ی ما عاقل تر! همه هم اینو می دونن به نظر من کسی به کارش دخالت نکنه بهتره ، رسول بلند خندید و به شوخی گفت: اگر عاقل نبود که من نمی گرفتنش ولی حالا یکم زده توی جاده خاکی... مامان در حالیکه اخمهاشو در هم کشیده بود گفت ترانه برای منم تعریف کرده هیچ جاده ی خاکی هم نیست این حس رو قبلنم داشته البته وقتی بچه بود ، این که بد نیست آدم به یکی کمک کنه ، به نظرتون بده آقا رسول ؟
جواب داد: نه مامان جون دارم شوخی میکنم باور کنین نگران خودشم چند وقته اصلاً آرامش نداره ؛ و اونطوری که من فهمیدم وقتی تنهاس این اتفاق میفته ؛ ترنم گفت خب ؟ محل کارتون که یکجاست با هم میرین و با هم میان مشکل چیه ؟
گفت: مشکل بازم بر میگرده به ترانه خانم که دوست داره از شرکت که میاد دیگه جایی نره خب منم نمیتونم به مادرم سر نزنم اینه که فکر کردم یک مدت تا این فکر و خیال ها از سرش بیفته با مادرم زندگی کنیم یا ایشون قبول زحمت کنن و بیان خونه ی ما یا ترانه خانم رضا بده ما بریم خونه ی مادرم اینطوری بعد از یک مدت به قول مجید از سرش میفته ، و من نا باورانه از حرفهای رسول فقط خون خونمو می خورد و گوش میدادم احساس میکردم داره تحقیرم می کنه و هیچ ارزشی برام قائل نیست و فقط وفقط داره به منظور خودش که اونم زندگی کردن با مادرشه فکر میکنه این وسط نگرانی برای منو بهانه کرده و متاسفانه این حقیقت داشت ،مهشید خانم گفت من که محاله بیام خونه ی شما ، اما قدم تو و ترانه جون روی چشمم ؛در حالیکه سعی میکردم خودمو آروم نگه دارم گفتم : مهشید جون منم نمیتونم آسایش شما رو به خاطر خودم سلب کنم؛ هر کس باید سر زندگی خودش باشه ؛ من خودم میدونم چطور با این موضوع کنار بیام ، چون اصلاً اونطوری که رسول داره بزرگش میکنه نیست ؛ رسول با اعتراض :گفت برای مامان تعریف کن دیشب که من اومدم خونه چه حال و روزی داشتی؟ تعریف کن دیگه ببینم حرف منو تایید نمیکنن ؟
مامان گفت نه آقا رسول این فکری که شما کردین عملی نیست شما هر وقت میخواین برین خونه ی مهشید خانم به من بگین خودم میام پیشش می مونم .

#ادامه_دارد

♡ داستان و پند♡


🅰 @fal_maral
🪀🪁🪀🪁🪀🪁🪀🪁
More from @fal_maral
  1. Oct 10, 2026هیچگاه ادعا نمی‌کنیم بهترینیم ولی رضایت عزیزان باعث غرور ماست .شما هم یکبار امتحان کنید @f…
  2. Oct 10, 2026@fal_maral
  3. Oct 10, 2026@fal_maral
  4. Oct 10, 2026@fal_maral
  5. Oct 10, 2026@fal_maral
  6. Oct 10, 2026@fal_maral
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →