TGViewer
Channel Public Channel
فخرالدین مزارعی

فخرالدین مزارعی

@fakhreddin_mazarei

حول محور آثار دکتر فخرالدّین مزارعی


@S_omidian
Subscribers
499
Photos
1
Videos
0
Links
36
Recent Posts 20 shown
Post #197 423
اندوه ازدست‌دادگی

دکتر اصغر دادبه (۱۸ اسفند ۱۳۲۵- ۶ فروردین ۱۴۰۵)، جوهرهٔ فضل، استاد جامع ادبیات فارسی، ادیب فلسفه‌دان و چهرهٔ ماندگار ادبیات عرفانی و فلسفهٔ اسلامی، سخنوری بلیغ و ایران‌دوست، متجدد سنت‌مدار، معلمی شیوه‌آموز و استادی شاگردپرور*، پس از تحمل دوره‌ای بیماری سخت، رخ در نقاب خاک کشید.
از جمله تلاش‌های شایسته و منحصربه‌فرد ایشان زنده نگه داشتن یاد و نام دکتر فخرالدین مزارعی بود و محتواهای این کانال تماما مدیون تلاش‌های ایشان در گردآوردی اشعار فخرالدین مزارعی بود. سعادت یار ما بود که ایشان هم در این مدت کانال ما را همراهی می‌کردند.

بدین‌وسیله به همهٔ علاقمندان و شاگردانشان تسلیت می‌گوییم. یاد آن استاد بزرگ گرامی و جاوید.

*این عناوین برگرفته از عنوان‌ مقاله‌های موجود در زندگی‌نامه و خدمات فرهنگی دکتر اصغر دادبه چاپ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی است.
Post #196 354

Forwarded from کانال اصغر دادبه

@a_daadbeh

چهل و هشت) اندوهِ ازدست‌دادگی

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

استاد شجریان درگذشت که «مرگ می‌آید و تدبیری نیست» و برای بزرگ‌ترین بزرگانِ دانش هم «هر بند گشاده شد مگر بند اجل». آدمی هم در برابر این بندِ ناگشودنی گزیری ندارد جز اندوه خوردن و گریستن. این حکم عاطفه است که اجرا می‌شود، ورنه به‌حکم خرد، آنچه ناگزیر است ناگزیر است و اندوه خوردن و گریستن را سودی نیست، اما آدمی تنها خرد نیست؛ جهانی‌ از عاطفه و شور هم هست، که اگر نبود و کوه خرد هم می‌بود زندگی‌اش نه معنا داشت، نه قابل تحمل بود.

عاطفه خاستگاه هنر است و هنرِ سترگِ ایران‌زمین شعر و ادب است؛ هنری که از یک سو بزرگانی چون فردوسی و نظامی و مولوی و سعدی و حافظ را به جهان هنر تقدیم کرده است و از سوی دیگر، این بزرگان آثاری جاودانی پدید‌ آورده‌اند که هویت و کیان ماست. بیندیشیم که اگر بزرگانی چون فردوسی و حافظ و... نبودند و آثاری که پدید آورده‌اند پدید نیاورده بودند ما چه بودیم و که بودیم!؟ آثار این بزرگان است که ما را «ما» ساخته است و در این جهان پرآشوب سرفرازمان داشته‌ و بزرگانی چون «گوته» را به تحسین واداشته است.

من موسیقی‌دان نیستم و چونان دیگر مردم فارسی‌زبان از موسیقیِ سنتیِ برآمده از فرهنگ ایران، ایران فرهنگی، لذت می‌برم و مسحور آواز استاد شجریان می‌شوم، اما اندکی با شعر و ادب فارسی مأنوسم و عمری را صرف آموختن و آموزاندن شعر و ادب کرده‌ام و می‌دانم که شعر و ادب ما با موسیقی‌مان چون روح و جسم به هم آمیخته‌اند و می‌دانم که موسیقی ــ که زبانی جهانی دارد ــ همواره در طول تاریخ، برترین و مؤثرترین شناسانندۀ شعر و ادب فارسی، و سرانجام برترین و مؤثرترین شناسانندۀ فرهنگ ایران در جهان بوده است.

با این مقدمه اکنون می‌پرسم: کیست که نداند استاد شجریان در روزگار ما بزرگ‌ترین و موفق‌ترین و تأثیرگذارترین شخصیت موسیقایی بود که با صدای ملکوتی خود، گذشته از آنکه بسیاری از جوانان را به میراث ادبی‌شان علاقه‌مند ساخت، پیام‌های انسانی فرهنگ و ادب ایران را به گوش جهان و جهانیان رساند و ایران و فرهنگ انسانی کم‌مانندش را به مردم جهان شناساند؟

مرگ او، چونان مرگ تمام خدمتگزاران فرهنگ این مرزوبوم، مردم را نگران می‌سازد و اندوهی ژرف بر دلشان می‌نشاند که می‌توان آن را به «اندوهِ ازدست‌دادگی» تعبیر‌ کرد؛ اندوهی که وجود مرا آکنده ساخته و مرا برمی‌انگیزد تا این بیت زنده‌یاد دکتر فخرالدین مزارعی را ــ که زبان حال من است و بارها زمزمه کرده‌ام و بر زبان رانده‌ام ــ بار دیگر بر زبان رانم:

حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آورِ ازدست‌دادگی‌ست

و آرزو کنم که شاگردان استاد شجریان، که از جملۀ آن‌ها فرزندان برومند و هنرمندشان است، راه استاد را ادامه دهند و کار بزرگ ترویج و انتقال فرهنگ ارجمند ایران را از طریق موسیقی به پیش ببرند که این، خواستِ مام میهن است:

پیامِ مامِ جگر‌خسته را به‌‌جان بشنو
که پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد

... ایدون باد!

https://bit.ly/33LAxm4
Post #195 623
فخرالدین مزارعی آشتی، جوابی است به منظومهٔ «عقاب»، اثر دکتر پرویز خانلری. «لحظه‌ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود» * همه آفاق به زیر نظرش کهکشان زیر پر تیزپرش تند، چون مرغ نظر می‌زد بال تیز، می‌رفت چو شاهین خیال …
قطره دریاست اگر با دریاست
ورنه او قطره و دریا دریاست.

#فخرالدین_مزارعی
Post #194 1.02K
دانی درون من به چه روزی نشسته است؟
شهری عزاگرفته پس از قتل‌عام‌ها

من تشنه‌ام به خون کسی در گداز خشم
چون روزه‌دار تشنه به ظهر صیام‌ها

زین قوم پاچه‌گیر سگستان شده‌ست شهر
شیران چه می‌کنند مگر در کنام‌ها؟

دریوزگی چو لشکر ماتم گرفته شهر
گردیده‌اند خانه‌نشین احتشام‌ها

پارین‌غلامکان همه در جای سروران
دیرینه‌سروران به مقام غلام‌ها.

۱۳۴۲
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #193 1.88K
نیست آسان به چنین ورطه دوام آوردن
توسن معرکه در زیر لگام آوردن

بام را بردن در لعنت و دشنام به شام
شام پردغدغه در بیم به بام آوردن

شیر نر بودن و در جلد خر ماده شدن
تن به بی‌غیرتی خاص عوام آوردن

عصب کوفته را داده به تاراج غضب
آن‌چنان‌ترکن شورنده به جام آوردن

در گریز از خود و از خیل امیران کلام
رو به هم‌صحبتی شرب مدام آوردن

زن‌به‌مزدی بشد افسانه و اکنون هنر است
مزه‌ٔ باده بر فاسق مام آوردن

صبح بیرون‌زدن از خانه چنان ببر و به شام
خون‌چکان لاشه‌ٔ زخمین به کنام آوردن

خوک را گر به لطافت بتوان شب‌پره کرد
پختگی را نتوان در دل خام آوردن

خلق را دیدن در قید قعودی جاوید
لیک در قافیه ترسان ز قیام آوردن

تیغ‌برنای و هراسان سر تسلیم فرود
به رجزخوانی هر تخم حرام آوردن

نتوانستن بی‌وسوسه‌ٔ هول و هراس
به شب از این‌همه، یک روز تمام آوردن

ترس را دادن در قعر رگ و ریشه رسوب
خوف با مایه‌ٔ تمکین به قوام آوردن

روز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمر
مهر و مه را به تماشا لب بام آوردن

نه کرامات، قرمساقی و بی‌غیرتی است
این‌همه دیدن و این‌گونه دوام آوردن

آبروریزی ارباب سخن دیدن و سخت
خاک بر فرق امیران کلام آوردن.

#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #192 778
زنده، زیبا، خموش، پرابهام
سهمگین جنگلی شکوفان باش!
خواست، جنبش، خروش، نعره، نهیب
ای نسیم رونده! طوفان باش

جوی باشی اگر به نرمی خویش
پر کاهی توانی از جا برد
سیل شو! سیل، صخره‌ کوب‌ دمان
کوه خارا به قعر دریا برد

خلق را در بیان پیمبروار
منقلب از نهیب ناطقه کن
زیر و رو کن! ز بن برآر و بسوز
برق میرنده! کار صاعقه کن

هر کسی در جهان ز بود و نبود
از ندایی که داده ارزیده‌ست
رعد شو! کز صدای بال مگس
گنبد آسمان نلرزیده‌ست.

۲۱ آذر ۱۳۴۹
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #191 603
از برق آتش‌افروز قهر جلی بیاموز
وز موج عافیت‌سوز دریا‌دلی بیاموز

گر بایدت گسستن "شاید"، "اگر" فراگیر
ور شایدت شکستن "اما"، "ولی" بیاموز

موج بلند پاکت گه‌گه کشد به خاکت
ای جان ز بحر افلاک بی‌ساحلی بیاموز

با آنچه رخوت آرد "نه" گوی و "نه" بیندیش
با هرچه قدرت آرد "باری"، "بلی" بیاموز.

۲۱ آذر ۴۷
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #190 544
امسال پاییز سوزی دگر داشت
شامش دگر بود، روزی دگر داشت
امسال پاییز خیل کلاغان
خیل کلاغان، هم‌بال زاغان
در هم نوشتند طومار باغان.

پای درختی بی‌برگ و عریان
هر شاخسارش صد چشم گریان
افتاده برگی، سرد و فسرده
لرزنده بر خاک چون دست مرده
یاد بهاران اندر نهادش
از برگ گفتم، بشنو ز بادش
امسال بادش صحرا به صحرا
منزل به منزل پیکار خون کرد
هر گلبنی را در راه خود یافت
از پای ننشست تا سرنگون کرد
هر کلبه‌ای را در پای خود دید
کوبید و کوبید تا واژگون کرد
امسال هر سرو جایی سرافراخت
باد سبک‌دست از پایش انداخت
بادی چنین صعب، روینده نشنید
بادی چنین سرد، بالنده نشناخت
امسال بادش چون دشنه بشکست در استخوان‌ها
امسال بادش دودی برآورد از دودمان‌ها
هر دودمانی شد خانه، قبرش.
از باد گفتم بشنو ز ابرش
امسال پاییز ابری عجب داشت
ابری سیه‌فام هم‌رنگ شب داشت
فوج فلاکت، موج سیاهی
از ماه می‌ریخت بر پشت ماهی
از ابر گردان در آسمانی غمگین و مبهوت
شیون‌کنان باد تابوت می‌برد بر روی تابوت
گم بود آفاق در هول ژرفش
از ابر گفتم بشنو ز برفش
امسال پاییز گویند این برف
بر برکه خسبد، در شاخه پیچد، بر بید ماند
خلقی برآنند کاین برف سنگین تا عید ماند
من گویم افسوس جاوید ماند
هستی کفن‌پوش، ما سوگواران.
از برف گفتم بشنو ز باران
امسال باران چون سوگواران
چشمان باران دریای در بود
امسال باران از نغمه خالی
از ضجّه سرشار، از گریه پر بود
امسال پاییز بر شاخساران
از ابرها ریخت خون جای باران
آن شب شنیدی باران چه می‌کرد
یا نوحه می‌خواند یا ویله می‌کرد
آن گریه را یاد از گوشهٔ بام در ناودان ریخت
آن گریه را یاد در هستی من تا جاودان ریخت
ای جان غمناک! ای قلب نومید!
گفتم ز باران، بشنو ز خورشید
خورشید امسال ترسیده‌چشم است
در پشت آن کوه پنهان ز هر چشم
افسرده‌خشم است
امسال خورشید چون یخ فسرده‌ست!
امسال گویند خورشید مرده است
ای باغ دیدی یغمای پاییز؟
برگی که داری بردار و بگریز
امسال پاییز حزنی دگر داشت.

۲۳ آذر ۶۳ - تهران
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #189 543
خزان بنشست و گل با بادها رفت
بهار از خاطر شمشادها رفت

ز یاد باغ بوی فرودین‌ها
هوای خرّم خردادها رفت

ز یاد باغبانان رنگ گلزار
چو بوی نسترن با بادها رفت

تو گویی گل نه رویید و نه پژمرد
چه آسان می‌توان از یادها رفت.

آذر ۱۳۵۳
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #188 1.45K
نه شور شعرسازی نه حال گفتن است
نه ذوق گفتن است و نه شوق شنفتن است

آنجا که قدر هذیان از شعر برتر است
خلّاق را شعار مقدّس نگفتن است

ای گوهری بمیر که گوهرفروش دهر
در کار دُر شکستن و خرمهره سفتن است

دانی که جاه و کام گدایان نام چیست؟
خاک در سراچهٔ ایّام رفتن است

بیزارم آنچنان که به هر لحظه در دلم
گر میل مرگ نیست، همان عشق خفتن است

کار سخن کشیده به جایی که کار ما
از شعرگوی و شعرشنو رو نهفتن است.

آذر ۱۳۴۰
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #186 510
دیشب که تا صبح
ابر خزان یک‌ریز بارید
در برگ‌ریز خاطر افسردهٔ من
باران صد پاییز بارید
دیدم ز پشت شیشه‌ها یک آسمان برگ
با باد چون فوج پرستوها گذر کرد
چشمم که در نظّارگی اندوه شب داشت
از روزن اندیشه در خاطر نظر کرد
باغی تهی بود،
چون باغ‌های روز بارانی تهی بود
طوفان یاد از جای می‌جنبید و آن باغ
از برگ‌های عشق دیرین پشته‌ها داشت
اینجا و آنجا کشته‌ها داشت.
بیرون به باغ رفته در حزن
برگ از درختان، باد می‌ریخت
با ریزش هر برگ آنجا
از شاخسار هستی من
رگبار تند یاد می‌ریخت
در سردی سوزندهٔ مرگ
من یاد می‌افشاندم و باد خزان برگ
آنجا به روی برگ پیچک‌های خوش‌رنگ
چسبیده بر دیوارها تنگ
در مويهٔ غم گریهٔ پاییز می‌ریخت
اینجا درون کلبه پای شمع خاموش
یکسر ز خاطرها فراموش
باران یاد از آسمان خاطر من
از هر طرف یک‌ریز می‌ریخت
دیدم که غرق یاد شد بود و نبودم
سیلی‌خور سیلابه، بنیاد وجودم
چتر فراموشی گشودم
باران ز باریدن نمی‌ماند
دل سر به طاق سینه می‌زد
با نوحهٔ باران شب آهسته می‌خواند
من غرق برگ خاطراتم
ای باد پاییز از تو فریاد!
آسوده‌ام بگذاری ای برگ!
آسوده‌ام بگذاری ای باد!
دیگر ننالد باد پاییزی به بیشه
خاموش گردد ضرب باران پشت شیشه
من مانم و اندوه جاویدان "باران"
بنشسته رو در رویم اینجا
چون همیشه.

۱۱ آذر ۵۱
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #185 566
چو از جای جنبد به دی باد سرد
هوا قیرگون گردد و سبزه زرد

درآید غریبی به کاشانه سخت
ز دمسردی شام دی تیره‌بخت

فسرده‌دل از رنج بی‌همرهی
سرا یابد آن شب ز آتش تهی

بکاود به ژرفای خاکسترش
مگر جلوه بخشد یکی اخگرش

چو یابد در آن جستجو یک شرار
برآید به کنجی بگیرد قرار

در آنجا بدان اخگر گرم‌سوز
به گرمی شبی را رساند به روز

                                   ***
کنون ای تو را خرمی در سرشت
چو باد سحرگاه اردیبهشت

نوای نهانم نفیر نی است
مرا عمر در آستان دی است

به جان اندرم سردی دی‌مهی‌ست
اطاقم سیاه و اجاقم تهی‌ست

من اینجا در این سردی بی‌امان
به ژرفای شب در اجاق زمان

بکاوم به خاکستر رفته‌ها
در آن سال‌ها، ماه‌ها، هفته‌ها

مگر اخگری یابم افروخته
به خاکستر هستی سوخته

که لختی فروزد شبستان من
بتابد به شام زمستان من

به‌ناگه در آن جستجوهای یاد
در آن شام باران، در آن شام باد

به چشم من از چشم غمگین تو
درخشد نگاه نخستین تو

پس آنگه بدان اخگر گرم‌سوز
به گرمی شبی را رسانم به روز

که عمری توان زنده با یاد ماند
به یاد نگاه کسی شاد ماند.

۶ آذر ۴۷
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #184 520
خرمی چون دم هوا دارم
کنج امنی ز ماسوا دارم

درد اگر هست با درون گویم
حرف اگر هست با هوا دارم

جان جوشان و خاطر مجموع
از کرامات انزوا دارم

چون قناری ز گرم‌جانی خویش
قفسی غرقه در نوا دارم

انزوا، انزوا، گریز، گریز
دردمندان دل! دوا دارم

گر بلا نیست در نشیب نزول
من چرا بانگ مرغوا دارم

۶ آذر ۱۳۵۱
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #183 509
فرداست که غمگنانه پر گیرم
از دام کشندهٔ سیه‌کاران
مانند کبوتری که بگریزد
از چنبر دهشت‌آور ماران

چون مرغ سبک‌خرام پولادین
چنگال کشد به زیر بال از خاک
من مانم و صد نگاه دردآلود
من مانم و صد حکایت غمناک

گیرم که رها شوم از این زندان
از بند خودم دمی رهایی نیست
گیرم که جدا شدم از این مرداب
"من" را از "من" سر جدایی نیست

دانم که اگر به کهکشان سایم
آن عرصه برای روح من تنگ است
دل مویه کند که آسمان تو
هر جا که سفر کنی همین رنگ است.

۲۷ آبان ۱۳۵۲
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #182 689
بین من و شب سیه پرده کشید پنجره
باز غروب غربت و باز نوای زنجره

فكرت ژرف‌بوس من، شعر خوش ملوس من
ماهی سرخ آبدان، گریهٔ پشت پنجره

در دل ارغنون من دید توان درون من
پاک و زلال و كف‌نما مرمر آب مرمره

پشت پرند واژه‌ها نقش خوش معانيم
جلوۂ رنگ‌رنگ گل از پس بال شب‌پره

در جذبات طبع من خلسهٔ خواب طفل بین
ویژه گهی که از دهان شیر مکد به حنجره

در ظلمات خاطرم بر لب چشمه‌سار یاد
آب حیات می‌خورد قافله‌های خاطره

عزلت شعرنوش من، بی‌تو غزل‌نيوش من
غربت شاخه‌های گل بر سر سنگ مقبره.

۵ نوامبر ۱۹۸۱ - کالیفرنیا
#فخرالدین_مزارعی

@Fakhreddin_Mazarei
Post #181 646

Forwarded from کانال اصغر دادبه

پنجاه و یک) یادی از ستایندۀ پائیز

زنده‌یاد دکتر فخرالدین مزارعی (۱۳۱۰-۱۳۶۵ش)، دوست و همکار من، شاعری بود توانا و خوش‌سخن که هنوز حقش چنان‌که باید، چونان بسیاری از شایستگان در دیار ما، گزارده نشده است. من در سال ۱۳۶۹ مجموعه اشعارش را با نام «سرود آرزو»، در انتشارات پاژنگ (به مدیریت زنده‌یاد نیاز کرمانی) چاپ کردم و مقدمه‌ای مبسوط در معرفی‌اش و ویژگی‌های شعری‌اش و خُلق و خوی شاعرانه‌اش بر آن نوشتم. یکی از مضامین شعر دلپذیرش مضمون «ستایش پائیز» است. بنگرید:
آه ای پائیز مهرآمیز من
ای بهین فصل من، ای پاییز من
عاشقم بر خاطر افسرده‌ات
بوی مست خاک باران‌خورده‌ات
ای تو را در های‌های ناودان
زاری تلخی ز رنجی جاودان
ای تو را در زلف باد مهرگان
بی‌قراری‌های زیباچهرگان
ای درختانت به گاه واپسین
کرده رنگ جامه از سرخی مسین
ای به خوبی ماه مهرت چون بهشت
آذرت رنگین‌تر از اردیبهشت
در تماشا نقش‌های رنگ‌رنگ
رهروان را جاودان سازد درنگ
کس کجا بیند چو من در دشت و کوه
جلوه‌هایی از تو زین‌سان پرشکوه:
چشمه زیر آبشاران از حباب
موج مروارید می‌آرد بر آب
موج‌ها لغزنده چون گوی بلور
یا چو پشت ماهیان در زیر نور
برگ‌ها سرخ و کبود و سبز و زرد
برکه‌شان آیینه‌ای از لاجورد
رود از بالا به‌پایین ریخته
موج عطری در هوا انگیخته
بازوان شاخه‌ها افراخته
در سخن با عالمی نشناخته
باد گوید با زبان برگ‌ها
داستان زندگی‌ها مرگ‌ها
***
راستی را ای خزان برگ‌ریز
ای... چه‌گویم؟ ای چو جان من عزیز!
باد اگر برگ از درختان تو رُفت
در تو باغ عالمی دیگر شکفت
چون تو را از جای جنبد بادها
می‌شوم گم در هجوم یادها
چون دمد افرشتۀ باد تو صور
در کویر عمر از نزدیک و دور،
هرچه یاد مرده در دنبال من
می‌کشاند زنده پیش حال من
صد بهارم در دل پائیز‌هاست
وه که در این مرگ رستاخیزهاست

به یاد دارم برای تدریس در کلاس‌هایی که به رسم آن روز دانشکدۀ مکاتبه‌ای (جدّ اعلای پیام نور امروز)، آخر هفته‌ها، از آبان تا اسفند، در مراکز استان‌ها تشکیل می‌شد، به‌همراه زنده‌یاد مزارعی به مشهد رفته بودیم. پائیز بود و وکیل‌آباد نمایشگاهی بود از تابلوهای خیره‌کنندۀ جلوه‌های طبیعت در پائیز! دست‌های حنابسته برگ‌ها فرش زمین بود و بیشتر جلوه‌های پائیزی را، که مزارعی در مثنوی «پائیزی» به توصیف آن پرداخته است، در آنجا می‌توانستیم به تماشا نشست. دو سه روز در مشهد بودیم. به خواست مزارعی بارها به تماشای جلوه‌های زیبا و خیره‌کنندۀ پائیزی به وکیل‌آباد رفتیم.
در نخستین دیدارمان از آن تابلوها در نگاهش می‌خواندم که به پائیز سلام می‌کند و ابیاتی را از دوبیتی پیوسته‌ای که چند سال پیش، در سال ۱۳۴۹، سروده بود از ذهنش می‌گذراند:
پائیز من، دوباره ز راه آمدی و باد
می‌آورد به گوش من از نو سرود تو
با روزهای آخر شهریور ای امید
بدرود می‌کنم به امید درود تو

او در برابر جلوه‌های خیره‌کنندۀ پائیزی حیران بود؛ حیرتی که در تمام بازدیدها استمرار‌ داشت و در تلاش بود برای کشف رازی نهفته در طبیعت پائیز:
حالی‌ست در هوای تو، وین حال هرچه هست
نه در‌‌طبیعت تو، نه‌ در بوی خاک توست
عطری‌ست در فضای تو، وین عطر هرچه هست
نه زان جنگل تو، نه در‌جوی پاک توست
رازی‌ست در وجود تو، وین راز پر‌شکوه
در برگ‌های سرخ و بنفش و کبود نیست
در نقش‌های دلکش رنگین‌کمان باغ
در موج‌های روشن و لغزان رود نیست
آهنگ رنگ‌رنگ تو، ای‌ چنگ بی‌نشان
در مویه‌های باران، در بانگ باد نیست
در آن ترنمی‌ست غم‌انگیز و دلنواز
خاطر ازآن اگرچه غمین نیست، شاد نیست

گرچه رازْ گشودنی نیست، که اگر گشودنی بود راز نبود، اما او شاعر بود و متفکر و می‌کوشید، درپی طرح پرسش‌ها، پاسخی بیابد و به‌کشف راز نزدیک شود. نخست، از منظری سلبی چنین پاسخ می‌دهد:
پائیز آنچه نام تو پائیز کرده است
عریانی درخت تو و باد مرگ نیست
این را به جلوه‌های تو ‌بینم‌که بودِ تو
در بودن و نبودن گلبرگ و ‌برگ نیست

سپس می‌کوشد تا از منظری ایجابی به پرسش‌های خود پاسخ دهد. سرانجام رمز و راز پائیز را، که خاطر از آن «نه غمین است، نه شاد» در عامل «ازدست‌دادگی» می‌بیند:
در ‌چشم خود چو غرقۀ نظارگی کنم
جسم تو را که پاک‌تر از روح سادگی‌ست
حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آور ازدست‌دادگی‌ست

آن‌گاه پائیز را هم‌راز خود می‌بیند و ویژگی « ازدست‌دادگی» را صفت مشترک خود با پائیز می‌‌شمارد:
هم‌راز من تو هستی ای روح سرگران
حالی که بر تو رفته به من نیز رفته است
یعنی امید زیستنم در بسیط خاک
یک چیز بوده است و ‌همان چیز رفته است

سرانجام در آخرین دیدارمان می‌دیدم که حال و هوای شاعر ما همان است که بود. شاعر ما راز پائیز را چون راز خود همچنان ناگشوده می‌‌بیند. در نگاهش می‌خواندم که پائیز را مخاطب می‌سازد و می‌سراید:
آن سوی هستی من و بود تو عالمی‌ست
وآن را به هر زبان که بگویند نام نیست
من از تو و جهان تو خواهم سرود باز
پائیز، داستان تو هرگز تمام نیست
@a_daadbeh
Post #180 545
قاف از عنقا به یاد این راز پراسرار داشت
جاودان در کوه تنهایی نشستن کار داشت

صید آن دردانه حد طفل ساحل‌گرد نیست
غرقهٔ اعماق ره بر آن در شهوار داشت

تیشه شیرین‌کار باید ورنه چون فرهاد مست
بیستون آفرینش کوهکن بسیار داشت

سکّهٔ زرّین دل از اعتبار افتاد از آنک
قلب در سودای این بازاریان بازار داشت

دور معراج شهادت ختم بر حلّاج نیست
هرکه را حق بر زبان بگذشت سر  بر دار داشت

هستی گستردهٔ دریا به انگشتان مسنج
بی‌نهایت سیر خوش در آن سوی معیار داشت

ای که گفتی شعر و جادو از تباری واحدند
طبع من در شرح این معنی قلم سحّار داشت

در هنر بگریز کآنجا زندۂ جاوید ماند
گر کسی باری، به عمری، در حریمش بار داشت

بت‌شکن دیدم که از اصنام رست از خود نرست
هر خلیلی بت‌گری در معبد پندار داشت.

۱ نوامبر ۱۹۸۰- لس‌آنجس
#فخرالدین_مزارعی

@Fakhreddin_Mazarei
Post #179 591
بر من از دست تو ای تقدیر
آنچه رفته‌ست به یادت باد
ای ز ما وز غم ما غافل
خانه‌بردوشی بادت باد

روی در روی هزاران هول
چنگ در چنگ هزاران بیم
گاه آن شد که به بام یأس
برفرازم علم تسلیم

سربه‌سر هستی من غرق است
در سکون ابد مرداب
من چه کارم به طلوع مهر؟
من چه کارم به شب مهتاب؟

جانم از دل‌زدگی مجروح
دستم از چاره‌گری کوتاه
صاحب دردم و بی‌همدرد
رهرو زارم و بی‌همراه

در درون دارم گسترده
کشتزاری غنی و پربار
ساغر خاطر نوشینم
عين کندو ز عسل سرشار

باغ نغزی شده‌ام پربر
رهروا! دامن جان پر کن
دل سپهری شده گوهربار
درجت انباشته از در کن

اندر این باغ بهارافروز
سایه افکنده هزاران تاک
شاخه‌شاخه ادب و دانش
خوشه‌خوشه هنر و ادراک

کو؟ کجایی که در این غربت
چینی از خرمن من خوشه
یا ز کندوی وجود من
تا توانی ببری توشه؟

آه ای هستی بی‌حاصل!
گرچه گلزار تو بی‌تالی‌ست
باغت از میوهٔ رنگین پر
ساحت از میوه‌بران خالی‌ست

هرچه گل روید از این گلشن
هرچه در زاید از این باران
آن شود زیور گورستان
وآن رود در دل شن‌زاران.

۱۵ نوامبر ۱۹۸۱ - سان‌دیه‌گو
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Post #178 581
با هر دمی چو نای نی آهنگ ریختم
در واژه‌ها طنین خوش زنگ ریختم

آهنگ دور خویش به ظلمات انزوا
در گوش شب چو مرغ شباهنگ ریختم

غمگین و خوش به زیر سرانگشت گرم طبع
از خود نه واژه زمزمهٔ چنگ ریختم

چابک‌تر از چكاوک در چهچهٔ مدام
آفاق درنوشتم و آهنگ ریختم

در دفتر زمانه ز بس جاودانه‌نقش
مانا که آب مانی و ارژنگ ریختم

کوته کنم فسانه که در جام روزگار
از نوک خامه خون دل تنگ ریختم

زی خلق از بلندی اندیشه شعر را
چون آبشار گوهر بر سنگ ریختم.

۲۱ آبان ۱۳۵۴
#فخرالدین_مزارعی

@Fakhreddin_Mazarei
Post #177 717
سخت است جای عشق به دل کینه داشتن
وآن کینه همچو خنجر در سینه داشتن

اوج عقاب داشتن اما به روی خاک
چشم ستاره‌چین به ره چینه داشتن

وز تارهای خاطره چون عنکبوت پیر
پیوندها به انده دیرینه داشتن

بر گور لحظه‌های تهی مانده مرده‌وار
هر روز هفته رخوت آدینه داشتن

تنها نه از دو چشم ملامتگر کسان
شرم از نگاه خویش به آیینه داشتن

خوش باد روز مهرگساران که عمر ما
در قهرها سرآمد و در کینه داشتن!

۱۵ آبان ۱۳۵۱
#فخرالدین_مزارعی
@Fakhreddin_Mazarei
Older posts →

About this channel

How can I read @fakhreddin_mazarei without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for فخرالدین مزارعی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does فخرالدین مزارعی have?
فخرالدین مزارعی (@fakhreddin_mazarei) has 499 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does فخرالدین مزارعی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →