پنجاه و یک) یادی از ستایندۀ پائیز
زندهیاد دکتر فخرالدین مزارعی (۱۳۱۰-۱۳۶۵ش)، دوست و همکار من، شاعری بود توانا و خوشسخن که هنوز حقش چنانکه باید، چونان بسیاری از شایستگان در دیار ما، گزارده نشده است. من در سال ۱۳۶۹ مجموعه اشعارش را با نام «سرود آرزو»، در انتشارات پاژنگ (به مدیریت زندهیاد نیاز کرمانی) چاپ کردم و مقدمهای مبسوط در معرفیاش و ویژگیهای شعریاش و خُلق و خوی شاعرانهاش بر آن نوشتم. یکی از مضامین شعر دلپذیرش مضمون «ستایش پائیز» است. بنگرید:
آه ای پائیز مهرآمیز من
ای بهین فصل من، ای پاییز من
عاشقم بر خاطر افسردهات
بوی مست خاک بارانخوردهات
ای تو را در هایهای ناودان
زاری تلخی ز رنجی جاودان
ای تو را در زلف باد مهرگان
بیقراریهای زیباچهرگان
ای درختانت به گاه واپسین
کرده رنگ جامه از سرخی مسین
ای به خوبی ماه مهرت چون بهشت
آذرت رنگینتر از اردیبهشت
در تماشا نقشهای رنگرنگ
رهروان را جاودان سازد درنگ
کس کجا بیند چو من در دشت و کوه
جلوههایی از تو زینسان پرشکوه:
چشمه زیر آبشاران از حباب
موج مروارید میآرد بر آب
موجها لغزنده چون گوی بلور
یا چو پشت ماهیان در زیر نور
برگها سرخ و کبود و سبز و زرد
برکهشان آیینهای از لاجورد
رود از بالا بهپایین ریخته
موج عطری در هوا انگیخته
بازوان شاخهها افراخته
در سخن با عالمی نشناخته
باد گوید با زبان برگها
داستان زندگیها مرگها
***
راستی را ای خزان برگریز
ای... چهگویم؟ ای چو جان من عزیز!
باد اگر برگ از درختان تو رُفت
در تو باغ عالمی دیگر شکفت
چون تو را از جای جنبد بادها
میشوم گم در هجوم یادها
چون دمد افرشتۀ باد تو صور
در کویر عمر از نزدیک و دور،
هرچه یاد مرده در دنبال من
میکشاند زنده پیش حال من
صد بهارم در دل پائیزهاست
وه که در این مرگ رستاخیزهاست
به یاد دارم برای تدریس در کلاسهایی که به رسم آن روز دانشکدۀ مکاتبهای (جدّ اعلای پیام نور امروز)، آخر هفتهها، از آبان تا اسفند، در مراکز استانها تشکیل میشد، بههمراه زندهیاد مزارعی به مشهد رفته بودیم. پائیز بود و وکیلآباد نمایشگاهی بود از تابلوهای خیرهکنندۀ جلوههای طبیعت در پائیز! دستهای حنابسته برگها فرش زمین بود و بیشتر جلوههای پائیزی را، که مزارعی در مثنوی «پائیزی» به توصیف آن پرداخته است، در آنجا میتوانستیم به تماشا نشست. دو سه روز در مشهد بودیم. به خواست مزارعی بارها به تماشای جلوههای زیبا و خیرهکنندۀ پائیزی به وکیلآباد رفتیم.
در نخستین دیدارمان از آن تابلوها در نگاهش میخواندم که به پائیز سلام میکند و ابیاتی را از دوبیتی پیوستهای که چند سال پیش، در سال ۱۳۴۹، سروده بود از ذهنش میگذراند:
پائیز من، دوباره ز راه آمدی و باد
میآورد به گوش من از نو سرود تو
با روزهای آخر شهریور ای امید
بدرود میکنم به امید درود تو
او در برابر جلوههای خیرهکنندۀ پائیزی حیران بود؛ حیرتی که در تمام بازدیدها استمرار داشت و در تلاش بود برای کشف رازی نهفته در طبیعت پائیز:
حالیست در هوای تو، وین حال هرچه هست
نه درطبیعت تو، نه در بوی خاک توست
عطریست در فضای تو، وین عطر هرچه هست
نه زان جنگل تو، نه درجوی پاک توست
رازیست در وجود تو، وین راز پرشکوه
در برگهای سرخ و بنفش و کبود نیست
در نقشهای دلکش رنگینکمان باغ
در موجهای روشن و لغزان رود نیست
آهنگ رنگرنگ تو، ای چنگ بینشان
در مویههای باران، در بانگ باد نیست
در آن ترنمیست غمانگیز و دلنواز
خاطر ازآن اگرچه غمین نیست، شاد نیست
گرچه رازْ گشودنی نیست، که اگر گشودنی بود راز نبود، اما او شاعر بود و متفکر و میکوشید، درپی طرح پرسشها، پاسخی بیابد و بهکشف راز نزدیک شود. نخست، از منظری سلبی چنین پاسخ میدهد:
پائیز آنچه نام تو پائیز کرده است
عریانی درخت تو و باد مرگ نیست
این را به جلوههای تو بینمکه بودِ تو
در بودن و نبودن گلبرگ و برگ نیست
سپس میکوشد تا از منظری ایجابی به پرسشهای خود پاسخ دهد. سرانجام رمز و راز پائیز را، که خاطر از آن «نه غمین است، نه شاد» در عامل «ازدستدادگی» میبیند:
در چشم خود چو غرقۀ نظارگی کنم
جسم تو را که پاکتر از روح سادگیست
حالی که در ضمیر من آشوب میکند
احساس گریهآور ازدستدادگیست
آنگاه پائیز را همراز خود میبیند و ویژگی « ازدستدادگی» را صفت مشترک خود با پائیز میشمارد:
همراز من تو هستی ای روح سرگران
حالی که بر تو رفته به من نیز رفته است
یعنی امید زیستنم در بسیط خاک
یک چیز بوده است و همان چیز رفته است
سرانجام در آخرین دیدارمان میدیدم که حال و هوای شاعر ما همان است که بود. شاعر ما راز پائیز را چون راز خود همچنان ناگشوده میبیند. در نگاهش میخواندم که پائیز را مخاطب میسازد و میسراید:
آن سوی هستی من و بود تو عالمیست
وآن را به هر زبان که بگویند نام نیست
من از تو و جهان تو خواهم سرود باز
پائیز، داستان تو هرگز تمام نیست
@a_daadbeh