پریشان کردن دل چون صبا آوارهام دارد کمند طرّهای کو، تا کند یک باره پا بستش؟ نه تنها می پرستانند از زاهد دل آزرده دل تسبیح هم سوراخ سوراخ است از دستش..
باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام اسم ها را میخوانْد:
اصغر پورحسین! پاسخ آمد: حاضر. قاسم هاشمیان! پاسخ آمد: حاضر. اکبر لیلا زاد! پاسخش را کسی از جمع نداد.
بار دیگر هم خواند: اکبر لیلازاد!
پاسخش را کسی از جمع نداد همه ساکت بودیم جای او اینجا بود اینک اما، تنها یک سبد لالهی سرخ در کنار ما بود لحظهای بعد، معلم سبد گل را دید شانههایش لرزید همه ساکت بودیم ناگهان در دل خود زمزمهای حس کردیم گل فریاد شکفت!