من واقعا که هستم؟ احتمالا تکرار همان آدمهایی که قبلا بودهاند و حالا حتی زمین هم استخوانهایشان را به خاطر نمیآورد. بعدها که برای همیشه دراز میکشم، بعدها که احتمالا هفتهای، ماهی، سالی کسی بالای سرم میآید و چند شاخه گل روی شکمم قرار میدهد و برایم آرزوی آمرزش میکند، کاش بعد از انجام آن تشریفات بامزه آدمها، یک نفر جوری که دیگران نفهمند، جوری که فقط خودش بشنود و زمین از زمین بپرسد: او واقعا که بود؟
۱۳ سالِ پیش،فردای شبشعر که هر سال خونه ی حاجفرهنگ مراسمه با حس و حالی عجیب گریه کرده بود و بعدش خواسته بود برن گلزار شهدا و گفته بود: [توی ذهنم بهشت و درختاش مثل گلزار شهدای شیرازه] و آخرین روز زندگیش رو توی بهشت گذرونده بود. مجلس روضه و گلزار شهدای شیراز.
شاید قراره آرزوی شنیدن این مداحی در سوریه برای همیشه در حد آرزو بماند.. همونجایی که میخواستی وقتی رسیدی بگی«اومدم زیارتت با گریه،با زاری،توهنوزم وسطِ بازاری..خیلی روضه ی نگفته داری..»
ما که کاری به این کاروان و اون هیئت نداریم،بلاخره هر سال خودمونو یه جوری میرسونیم ولی خب توی دلمون تا همیشه این اربعین ها موند. اینکه همیشه از همه جا یکی یکی حذف شدیم موند. چمیدونم شاید غصه ی اینکه پسر نشدیم هم موند. حیف اون موقع بچه بودیم..حیف.