گفتم از عاداتت بگو،عادت خاصی داری؟ گفتی آره.. زیاد میخونم و زیاد مینویسم. گفتم چی مینویسی؟ گفتی همه چیز. گفتم خب؟ همه چیز یعنی چی؟ گفتی یعنی همه چیز دیگه.. حتی گاهاً خواب هایی که شب میبینم رو هم مینویسم. شما چطور؟ گفتم منم همینطور. مثل من نگفتی چی.گفتی برای کی مینویسی؟ گفتم برای خودم. گفتی فقط خودت؟ شده چیزایی که مینویسی رو جایی بذاری که بقیه هم بخونن؟ مکث کردم و گفتم نمیدونم...شاید بعضی وقتها. گفتی خب.. منم میتونم داشته باشم اونجا رو و بخونم؟ گفتم نه... دیگه ندارم اونجا رو. ببخشید که دروغ گفتم..کاش خودت خیلی دنبالِ چیزی نباشی. با توجه به سنت که باید یاد گرفته باشی هر چی کمتر بدونی و بگردی که بهتره. ببخشید اگر یه مقدار بیشتر از سنم میدونم،یکم عجیب و غریب سخت گذشته این مدت و هی بزرگ شدم،نمیدونم شایدم دیگه خیلی بزرگم کردن.کاش نمیکردن. مگه نمیدونی کیارستمی میگه عشق نتیجه ی یه سوءتفاهمه؟ حالا عشقو بیخیال.. دیگه سلام علیک و آشنایی های معمولی هم نیاز به سوءتفاهم داره. بیا نگردیم همدیگه رو،چمیدونم شاید سوءتفاهم بیشتر آدما رو به هم وصل کنه. حداقل از من کمتر بدون. من فعلا گشتنی نیستم. چیزی هم برای نشون دادن ندارم. شاید همون خواب هایی که مینویسی از من خوندنی تر باشه. شاید اون آدمی که شناختی از چیزی که هست متفاوت تر باشه. شاید بگذره و بفهمی حق دارن باور نکنن یا باور نکنی فلان سال به دنیا اومدم. چونکه نمیدونی و نمیدونن از همون موقع تا الان چیا گذشته. من دونستنی نیستم..حداقل فعلا..
فآشمن بعد از ۱۵ ماه دوباره از این کوچه و برگ هاش گذشتم. ۱۵ ماهِ پیش نزدیکای کنکور به بهانه ی پیاده گز کردن،فرصتِ تنهایی پیدا کردم تا پشتِ تلفن به کسی که به ترکی استانبولی «شایدنجاتدهنده» ذخیره شده بود و مثل بقیه ی انسان ها به چشم ناجی بهش نگاه کرده بودم و…
آخر که خواست از او ما را بیافریند؟ آدم بیافریند، حوا بیافریند خود آفرید و خود نیز بر خویش آفرین گفت می خواست هر چه خوبیست یک جا بیافریند خود آفرید و آن گاه از خویش راند ما را تا بلکه بر زمین هم غوغا بیافریند از خویش راند ما را، آنگاه خواند از نو! خوش داشت آدمی را شیدا بیافریند خوش داشت آدمی را ویلان کوه و صحرا یا در شلوغی شهر تنها بیافریند غوغا شدیم غوغا،شیدا شدیم شیدا تنها شدیم تنها، ها تا بیافریند باری، چنان که پیداست، می خواست بی کم و کاست مجنون بیافریند،لیلا بیافریند.
من بعد از ۱۵ ماه دوباره از این کوچه و برگ هاش گذشتم. ۱۵ ماهِ پیش نزدیکای کنکور به بهانه ی پیاده گز کردن،فرصتِ تنهایی پیدا کردم تا پشتِ تلفن به کسی که به ترکی استانبولی «شایدنجاتدهنده» ذخیره شده بود و مثل بقیه ی انسان ها به چشم ناجی بهش نگاه کرده بودم و باز هم از انتهای ماجرا خبر نداشتم، با گریه بگم:«من میدونم به جایی نمیرسم و تو دائما به من امید الکی میدی.» بلکه راه نجات جدیدی نشونم بده. بعد هم مثل همیشه قبل رسیدن تند و تند صورتم رو شسته بودم و چشم هام رو با دست فشرده بودم و بارها پلک زده بودم تا رنگِ رخساره خبر ندهد از سرّ درون و به خونه برگشتم. بعد از ۱۵ ماه رد شدم و انگار مولانا زد رو شونهام و دم گوشم گفت: هله دیدی رَهِ پنهان بنماید که کَس آن راه نداند؟ راهی که خودت هم فکرش رو نکرده باشی؟ حالا که تمام امروز از نگرانی آینده گفتیم. حالا که هی بهش گفتم: اینکه نمیدونم قراره چی بشه. کجا باشم. کنارِ کی باشم. چیکار کنم، عذابم میده و آشفته ام میکنه. حالا که بهم گفت من از تو وضعیتم بدتره و آشفتگیش رو شرح داد. حالا که یادم میاد داخل نامه اش براش نوشتم: «خود آفرید و آنگاه از خویش راند ما را / تا بلکه بر زمین هم غوغا بیافریند». حالا که هی [با دردِ بسیار] از همه دارم کَنده میشم و به یادِ سال های آخر دبیرستان هی از اول با تام ادل میخونم: «on another love» و به دنبالِ کَنده شدن های بیشتر فرار میکنم. یکم بیخیالِ غوغای امروز از ترسِ فردا. مثلِ میشِ کشته شده و قطع امید کرده و بی جون منتظر میمونم تا یه روز دیگه از یه کوچه ای بگذرم و«تو ببینی دَمِ یزدان به کجاهات رساند..» رو مولانا دمِ گوشم یادآوری کنه.
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر «هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر» رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر.