در سال ۱۹۶۶، نوجوانی چینی، همچون هزاران جوان دیگر، به گارد سرخ پیوست؛ او که هیچ جایگاه قدرت رسمی نداشت، به تدریج در خیابانها و مدرسهها نقش قضاوتگر و بازرس ایدئولوژیک یافت. معلمان، همکلاسیها و حتی خانواده، زیر فشار جمعی محکوم میشدند و او، نوجوانی عادی، ناخواسته آموخت که قدرت و ترس چگونه میتوانند ذهن یک انسان را به سلطهگری و تحمیل عقیده سوق دهند.
روابط دوستانه و خانوادگی تحت تأثیر قرار می گیرد چون به «کنترل خرد» اطرافیان، روی می اوریم تحمیل نظر، محدود کردن آزادی انتخاب یا نگاه کردن به مخالفت به عنوان تهدید.
در تاریخ، بسیاری از انقلابها با شور و هیجان آغاز شدهاند، اما در اغلب موارد، شور اولیه با خشونت، برچسبزنی و سرکوب مخالفان متاسفانه جزئی از مسیر شد. کسانی که دیروز فریاد برابری و عدالت و حقوق بشر سر میدادند، گاهی خود به همان روشهایی روی آوردند که علیه آن مبارزه میکردند.
امروز، در هر جمع و هر گروه، ما در معرض همان آزمون قرار داریم:
آیا شور و عقیده خود را با احترام و گفتوگو بیان میکنیم یا با برچسبزنی و تحمیل؟
برای شناخت خود، کافی است از خود سه پرسش ساده داشته باشیم:
وقتی کسی با من مخالفت میکند، آیا میکوشم گوش کنم و بفهمم یا میخواهم او را خاموش کنم؟
آیا عقاید خود را تنها راه درست میدانم و دیگران را به تبعیت وادار میکنم؟
آیا در بحثها و اختلافها از برچسب زدن و قضاوت سریع به جای گفتوگو استفاده میکنم؟
پاسخهای ما به این سه سوال، آینهای است از این که در کف جامعه، آیا سهمی در بازتولید سلطه و دیکتاتوری داریم یا در شکل دادن به فضایی باز و انسانی برای همزیستی.
سالها بعد، با پشیمانی ننویسیم : «ما نمیدانستیم که عدالت خود را با وحشت آمیختهایم.» (The Revenge of Heaven, ۱۹۷۲)
#درس_بیست_یکم_من
🦖 @Evolution_iran