کریم عابدی
شب، آخرین پردهی انتظار را بر دشت کربلا گسترده بود. سکوتی سنگین میان خیمهها موج میزد؛ سکوتی که گویی از ژرفای غیب خبر میآورد. ستارگان با چشمهایی اشکبار بر زمین مینگریستند و باد، آهسته بر ریگهای تفتیده مرثیه میخواند. در میان آن شب رازآلود، حسین(ع) نشسته بود؛ قامتش آرام، اما دلش اقیانوسی از یقین. جون، غلام وفادار ابوذر، شمشیر مولایش را صیقل میداد و امام با نگاهی که از مرزهای خاک گذشته بود، زمزمه کرد:
یا دَهْرُ اُفٍّ لَکَ مِنْ خَلیلٍ
کَمْ لَکَ بِالاِشراقِ وَ الاَصیـلِ
مِنْ صاحِبٍ اَوْ طالِبٍ قَتیلٍ
وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَــــعُ بِالبَـــدیلِ
وَ اِنـــَّمــــا الاَمْـــــرُ اِلَـــی الجَـلیـــــــلِ
و کُـــلُّ حَــــــیٍّ ســــــالِکٌ سَــــبیـــــلٍ
"ای دنیا، اُف بر دوستی تو، که صبحگاهان و عصرگاهان، چقدر از دوستان و خواهانت را به کشتن میدهی که به عوض قناعت نمیورزی. همانا کارها به خدای بزرگ محول است و هر زندهای سالکِ این راه".
🔹گویی این کلمات، نوحهی همهی پیامبران و اولیای الهی بود؛ آوایی برخاسته از ژرفای تاریخ قدسی انسان، شکایتی نه از سر دلبستگی به دنیا، بلکه از بیوفایی دنیایی که هر سپیدهدم، گلی از گلستان فضیلت را پرپر میکند و هر غروب، ستارهای از آسمان هدایت را به خون مینشاند. حسین(ع) نیز در آن شب، وارث تمام اندوههای انبیا و اولیاء بود. گویی همهی تاریخ در وجود او جمع شده بود و همهی رنجهای اولیای خدا در قلب او به ودیعه نهاده شده بود.
🔹اما شگفت آنکه در پس این شکوه جانسوز، هیچ نشانی از اعتراض به تقدیر الهی دیده نمیشد. این سخنان، مرثیهی انسانی شکستخورده نبود؛ مناجات عارفی بود که پردههای دنیا را کنار زده و حقیقت را با چشم دل مشاهده کرده است. او دنیا را آنگونه میدید که هست؛ کاروانسرایی کوتاه در میانهی راه ابدیت، سایهای گذرا بر دیوار هستی، رؤیایی که با نخستین نسیم مرگ فرو میریزد. در ژرفای این کلمات، تسلیم عارفانهای نهفته بود؛ تسلیم عاشقی که سالهاست دل از هر چه غیر محبوب، بریده است. عاشقی که میداند که مرگ برای دوستان خدا پایان راه نیست، بلکه گشوده شدن دری است از تنگنای خاک به وسعت بیکران افلاک.
🔹🔹از همین رو بود که در میان تاریکی آن شب، صدای حسین(ع) رنگ یأس نداشت؛ رنگ یقین داشت. او از شهادت خبر میداد، اما نه با اندوهی که از ترس فنا برخیزد، بلکه با آرامشی که از شوق بقا سرچشمه میگیرد. گویی پرندهای بود که لحظهی گشودن قفس را انتظار میکشید و مسافری که پس از سالها دوری، بوی خانهی محبوب را شنیده باشد.
🔹و چه زیباست که آخرین حقیقت نهفته در آن زمزمه، همان جملهی کوتاه و جاودانه باشد: "وَ إِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَی الْجَلِیلِ". همه چیز به سوی او بازمیگردد؛ شادیها، اندوهها، پیروزیها، شکستها، اشکها و خونها. در نگاه حسین(ع)، کربلا نیز جز جلوهای از ارادهی محبوب نبود. شمشیرها میتوانستند جسم او را از میان ببرند، اما نمیتوانستند رشتهی پیوند او را با خدا بگسلند. زیرا آن کس که دلش به "الجلیل" سپرده شده باشد، در میان طوفان بلا نیز جز جمال محبوب نمیبیند و در دل آتش مصیبت نیز جز نور رضای او را مشاهده نمیکند. از همین رو، شب عاشورا نه شب شکست حسین(ع)، که شب وصال او بود؛ شبی که زمین بوی خون میداد، اما آسمان بوی دیدار. شبی که فرشتگان میگریستند، اما روح حسین(ع) در آستانهی بزرگترین پرواز تاریخ ایستاده بود؛ پروازی از کربلا تا بینهایت خدا.
🔹امام سجاد(ع) میگوید: من از این اشعار به هدف امام(ع) که خبر مرگ و اعلان شهادت بود پی بردم و چشمانم پر از اشک گردید، ولی از گریه خودداری کردم. اما عمهام زینب که در کنار بستر من نشسته بود، با شنیدن این اشعار و با تفرق یاران امام، خود را به خیمهی آن حضرت رسانید و گفت: "وای بر من، ای کاش مرده بودم و چنین روزی را نمیدیدم، ای یادگار گذشتگانم، ای پناهگاه بازماندگانم، گویا همهی عزیزانم را از دست دادهام که این پیشامد، مصیبت پدرم علی، مادرم زهرا و برادرم حسن(ع) را زنده نمود".
🔸متن کامل
#امتداد
🔻کانال تلگرام حزب:
@ETEHADMELLATIRAN