Post #33403
1.4K
اونایی که میان مثلا میگن این چندوقت خیلی از فلانچیز میگی جالبن برام. مشخصه اصلا از گذشته نمیشناسنم. تقریبا از اولین روزهایی که پابلیک مینوشتم همواره دربارهی این نوشتم که یه چیزی در زندگی انسانی ما لنگ میزنه. همواره نوشتم انسان نمیتونه به جنسیتش تقلیل پیدا کنه. جنسیت چیزهای جالبی توی خودش داره ولی نمیتونه تقلیل پیدا کنه. نوشتم ما آدمها یه جایگاهی باید داشته باشیم که نداریم. تنها فرقم با امروزم این بود که ادبیاتش رو نداشتم. کلماتش رو نمیدونستم. حتی خیلی دقیق متوجه نبودم اگر حقوقمون رو نداریم چه سیر گردونی باعث شده نداشته باشیم. فقط برام مهم بود نداریم. دنبال بیشتر و کمترش نداشتم. سر اندازش خیلی باهام بحث میکردن. سر کمش و زیادش. سر اینکه کی بیشتر ظلم دیده. من همواره یه سوال رو میپرسیدم: ظلم مگه ظلم نیست؟ پس هر ظلمی بده. امروز هم همینه. برای من خیلی اندازه و مقدارش فرق نداره. حتی یک ذره و کمش هم بده. نباید باشه. برای همین گذار انتخابه و نه اصلاح. بعدها که ادبیاتش رو پیدا کردم فهمیدم بهش میگن حق مالکیت. فهمیدم برای اینکه بشه هرکسی توی زندگیش، زندگی کنه و مجبور نباشه زندگی کسی دیگه رو زندگی کنه، باید مالک جانش باشه، مالک مالش باشه، مالک روانش باشه. باید زورش برسه. بولی زیاد شدم. هیت زیاد گرفتم. ولی هنوزم معتقدم انسان بودن بر هر خصلت دیگری در فرد ارجحه. هنوز معتقدم اگر انسان به حق انسانیش برسه، یعنی همه رسیدن. هر اقلیتی و هر کسی و هر گروهی بهش "بیشتر" ظلم شده، از پایه وقتی حق انسان بهش برگردونده بشه، حقش بهش میرسه. چون کوچکترین واحد هر گروه، حتی اقلیت، فرده. چون فرد با فرد فرق داره. زن با زن فرق داره، معلول با معلول فرق داره، اینجایی با اینجایی فرق داره و اونجایی با اونجایی. حتی اگر اشتراکات زیادی داشته باشن ولی آدمی در خویشتن خویش بودن تنهاست. اینه که باعث میشه انسان پیش از هر چیزی "فرد" باشه. مسیرم رو که نگاه میکنم، میبینم راه درازی بوده. از دل نوجوونی تا امروز.