ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📝 ساعت انشاء... (۶)
خودم با دوچرخه خاطرات خطیری دارم؛ از آن مرتبه که در خردسالی خواستم دوچرخهام را بدون در دست داشتن شاخههایش برانم که در ملأ عام خوردم زمین، و یا آن مرتبه که دوچرخهام را برای لحظاتی با دوچرخۀ دوستم عوض کردم و از سراشیبیِ تندی، تند آمدم پایین که کنترل آن از دستم در رفت و به شدت خوردم به زمین و دوچرخه هم به شدت خورد به پشتم و پوز دهنم رفت داخل خاک و دندان پیشینم شکست، و یا هم آن مرتبه که خواستم به شدت رکاب زنم که پایم از پادل (رکاب) خطا خورد و افتادم به قسمت خالی پیش روی زین و سرانجام افتادم به زمین و... اما با آنهمه، از دوچرخه، این اعجوبۀ عجیب خدا، خاطرات خوشی هم در سر دارم که در خواب و خاکستری ذهن ورق میخورد و خود را میبینم که با دوچرخۀ کوچکی که پدربزرگم برایم هدیه آورده بود، شاد و مشعوف از اینسوی روستا به آنسویش میدویدم و از آنسو به اینسویش. در آن روزگار داشتن دوچرخه، خود نشان ترقی و نماد پیشرفت بود که انسان را از عالَم و آدم یک سر و گردن بلندتر و از همه همسنوسالان چند قدم جلوتر نشان میداد. بگذریم از این خاطرات تلخ و شیرین که ممکن کمتر کسی برای خود نداشته باشد؛ اما امروز به این بهانه، با هم دست به قلم بردیم تا بر روی صفحۀ سفیدِ ورق، قدم بزنیم و آنچه از این موجود عجیب در ذهن و ضمیر داریم به رخِ کاغذ بکشیم.
✍ عبدالرحمن عزام
🔻 هرات؛ شهرکِ سبز
📆 چهارشنبه؛ ۴ سنبلهٔ ۱۴۰۵
#امروز...
#روزنوشت
#ساعت_انشاء
@Em_Roozam
Post #2067
123
- ❤ 5