من الان در دانشگاه بوکونی میلان، دانشجوی کارشناسی ارشد رشتهای به اسم «گلوب» هستم که بیشتر درسهاش حول محور حقوق میچرخه. بوکونی اسم و رسم بزرگی داره و قبل از اومدنم، یکی از چیزهایی که حسابی جذبم کرد شعار «یادگیری از راه عمل» بود. تصورم این بود که قرار نیست سر کلاس فقط بشینیم و به سخنرانی استاد گوش بدیم؛ فکر میکردم با یک مسئله روبهرو میشیم، سعی میکنیم حلش کنیم، اشتباه میکنیم، بحث میکنیم و استاد کمکمون میکنه بفهمیم کجای مسیر فکریمون میلنگه.
اما چند هفته که گذشت، دیدم بعضی از کلاسها عملاً همون سخنرانیهای یکطرفهست. استاد دربارهٔ مفاهیم واقعاً پیچیده حرف میزنه و همزمان اسلایدهایی رو رد میکنه که اینقدر پر از متن و اصطلاحات سنگینن که تا بیام بخونمشون، بحث عوض شده. از کلاس که میام بیرون، تازه باید تنهایی بشینم و قطعات پازل رو کنار هم بذارم: مسئلهٔ اصلی چی بود؟ این قانون چه ربطی به قبلی داشت؟ اصلاً چطور باید از این چیزهایی که شنیدم استفاده کنم؟ اینکه دانشجو باید بیرون از کلاس مستقل درس بخونه کاملاً طبیعیه، ولی حس میکنم بخش بزرگی از خودِ فرایند یادگیری رو دارم بعد از کلاس و از صفر برای خودم میسازم.
ماجرا فقط به اسلایدهای شلوغ ختم نمیشه. مثلاً در یکی از درسها، چهار پنج جلسه فقط شنونده بودیم، بعد یک آزمون نسبتاً ساده دادیم و ناگهان ازمون خواستن در یک مناظرهٔ کلاسی، نقش کمیسیون و پارلمان اروپا رو بازی کنیم؛ یعنی همونجا از یک موضع حقوقی دفاع کنیم و جواب طرف مقابل رو بدیم. خودِ ایدهٔ مناظره عالی بود، اما بین «شنیدن توضیحات استاد» و «ساختن استدلال حقوقی و دفاع از اون»، کلی پله وجود داره. دلم میخواست اون پلهها رو توی کلاس، کمکم و با بازخورد استاد تمرین کرده باشیم. توی یک درس دیگه هم که باید گزارش تحلیلی مینوشتیم، دقیقاً همین حس رو داشتم؛ انگار ساعتها روی نیمکت میشینی و فقط تماشا میکنی، بعد یکدفعه هلت میدن وسط زمین و میگن حالا بازی کن!
امروز نمایندههای دانشجوها جلسهای گذاشته بودن تا مشکلات دوره رو از زبان بچهها بشنون و به مدیر برنامه منتقل کنن. من هم همین دغدغهها رو مطرح کردم؛ گفتم بعضی اسلایدها بیش از حد فشردهان و ما بین شنیدنِ درس تا انجام دادنِ تکالیف سنگین، تمرین و بازخورد کافی نداریم. اما واکنش چند نفر از بچهها واقعاً توی ذوقم زد. یکی گفت من کارشناسی حقوق خوندم و این وضع کاملاً عادیه، درس حقوق همینطوریه. یکی دیگه گفت ما دانشجوی ارشدیم و باید بتونیم این حجم از پیچیدگی رو تحمل کنیم. بحث حتی به اینجا کشید که شاید من باید بیشتر درس بخونم! و در نهایت، یک نفر گفت که دلش نمیخواد «مزاحم استادها بشه».
همین جملهٔ «مزاحم استادها نشیم» از اون موقع توی سرم میچرخه. ما توی جلسهای نشسته بودیم که اصلاً هدفش طرح مشکلات دوره بود؛ چطور سؤال پرسیدن دربارهٔ شیوهٔ تدریس، اسمش میشه مزاحمت؟ من که نخواسته بودم درس رو آسون کنن؛ برعکس، دلم میخواد سر کلاس مغزم کار کنه. دوست دارم استاد یک مسئله وسط بندازه، من یک جواب نصفهنیمه بدم، بعد ازم بپرسه «چرا اینطوری فکر کردی؟» و نشونم بده چه زاویهای رو ندیدم. اینکه یک نفر قبلاً هم با همین روشِ سخنرانی و اسلایدهای شلوغ حقوق خونده، برای من دلیل نمیشه که این بهترین راه یادگیری باشه.
البته نمیتونم از روی چند جمله، فکر همهٔ بچههای جلسه رو بخونم؛ شاید بعضیها واقعاً از کلاسها راضی باشن. اما اون واکنشها من رو به فکر عمیقتری فرو برد: اینکه چقدر نقد کردنِ آدمهایی که در جایگاه بالاتری نشستن برامون سخته، و چقدر راحتتره که به خودمون بگیم «همینه که هست، خودت رو وفق بده». راستش رو بخواید، خود من هم از ایمیل زدن میترسیدم. میترسیدم فکر کنن زیادی پرتوقعم، یا چون درسها سخته دارم بهانه میگیرم. برای همین، وقتی شنیدم نباید استاد رو «اذیت» کنیم، یه جورایی ترسِ پنهان خودم رو توی حرف اون دانشجو شنیدم.
با وجود همین ترس، به مدیر برنامه ایمیل زدم. پیش از اون هم مستقیم سراغ یکی از استادها رفته بودم و دربارهٔ کلاسش باهاش حرف زده بودم. براش توضیح دادم چقدر بهتر میشه اگر سر کلاس، ما دانشجوها بیشتر درگیرِ کار فکری بشیم، نه اینکه استاد تمام مسیر استدلال رو خودش بره و ما فقط شنوندهٔ نتیجه باشیم. پاسخش برام جالب بود. گفت خودش معلم نسبتاً سنتیایه و کلاسهای دانشگاهی در ایتالیا عموماً یکطرفهترن (هرچند از نظر خودش، کلاس ما نسبت به بقیهٔ کلاسهاش فعالتر بود). با این حال، حرفم رو جدی گرفت، گفت سعی میکنه بیشتر درگیرمون کنه و حتی خواست نمونهای از چیزی که توی ذهنمه براش بفرستم. من هم یک فعالیت بیستوپنج دقیقهای برای کلاس طراحی کردم و فرستادم.
Post #9368
308
- ❤ 6
- 🤝 1
- 💘 1