واژههایم به ضعف دچارند و چارهای بجز صبر نیست و بختکِ دلتنگی بر حوصلهی من چیره شده است. دیگر آشفتگیهایم رنگی نیستند، نامرئی شدهاند و از هر طرف خفهام میکنند. احتیاجم به تو به عصب رسیده و جهانِ رویایم رو به ویرانیست.
ناتوان از خلق کردنم. چه وسعتی از تو را باید در خود جاری کنم که تمام نشوی؛ به کدام پایان بچسبانمت که هربار آغاز شوی و دوباره تکهای از طلوعت را بر سایهی غمهایم بباری و آغشته شوم به آغوشت! اینها افراط نیست؛ غربتم در قلبِ توست و غمش عجیب در قوارهی من است.
من تمامت نمیکنم، بگذار جملاتم باز بمانند.
همه چیز را نمیتوان گفت؛ قرارِ ما به وقتِ شانههایت، زمانی که تنبیه چشمانم تمام شد.
شنبه شبی که ماه کامل است.
ـآبیِغَمرنگ