#سعدی :
آن یار که عهدِ دوستاری بشکست#حافظ
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
#رهی_معیری :
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
.