انقلاب مشروطه در ۱۲۸۵ خورشیدی تلاشی بود برای محدود کردن قدرت مطلقه، ساختن دولت مدرن، و بیرون آوردن سیاست از انحصار دربار و روحانیت وابسته به آن بود. در ادبیات تاریخی، مشروطه ایران با مفاهیمی مثل لیبرالیسم، قانونگرایی و سکولاریسم پیوند خورده است، یعنی همان نقطهای که ایران میخواست وارد جهان دولت-ملت مدرن شود. مشروطه از همان ابتدا دو مخالف داشت استبداد سلطنتی و مشروعهخواهی مذهبی. شیخ فضلالله نوری و جریان مشروعه از همین نقطه با مشروطه مشکل داشتند و میخواستند قانون مدرن زیر سایه فقه بماند. بنابراین نزاع اصلی ایران از همان لحظه روشن بود ملت یا امت؟ قانون یا فتوا؟ شهروند یا مقلد؟
در اواخر سلسله قاجار، ایران کشوری ضعیف، بدهکار، گرفتار نفوذ روس و بریتانیا و فاقد دولت مرکزی مؤثر بود. مشروطه واکنشی به همین وضعیت بود. ایرانیان فهمیده بودند بدون قانون، ارتش ملی، مالیه مدرن، آموزش علوم روز و دولت پاسخگو، کشور ایران میدان بازی قدرتهای خارجی میماند. مشروطه نیمهکاره ماند. مجلس آمد، قانون آمد، اما دولت مدرن هنوز شکل نگرفته بود. روحانیت همچنان قدرت اجتماعی داشت، قبایل و نیروهای محلی مستقل بودند، دربار ضعیف بود و خارجیها در سیاست ایران دخالت میکردند. ایران از نظر فکری جلوتر از ساختار اجرایی خودش حرکت کرده بود.
رضاشاه با پروژه دولتسازی آمد: ارتش واحد، ثبت احوال، دادگستری مدرن، آموزش نوین، محدود کردن قدرت روحانیت، کشف حجاب، تمرکزگرایی و ساختن دولت ملی. این مرحله، سکولاریسم را از سطح ایدههای مشروطه به سطح سیاست رسمی دولت آورد. در دوره رضاشاه، نهادهای سنتی به نفع دولت مدرن عقب رانده شدند ولی مشکل این بود که این سکولاریسم، بیشتر دولتی و آمرانه بود تا اجتماعی و دموکراتیک. یعنی به جای اینکه جامعه مدنی، احزاب، رسانهها و طبقه متوسط آن را تثبیت کنند، دولت با زور آن را جلو برد. نتیجه این شد که روحانیت از سیاست رسمی عقب نشست، اما نفوذ خود را در جامعه حفظ کرد و منتظر فرصت تاریخی ماند.
محمدرضاشاه پروژه مدرنسازی را با سرعت بیشتری ادامه داد: اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، گسترش دانشگاهها، توسعه شهری، صنعتیسازی و نزدیکی به غرب. این دوره از نظر سبک زندگی، آموزش، حقوق زنان و رشد طبقه متوسط، ایران را از بسیاری از کشورهای منطقه جلو انداخت.
اما باز هم یک ضعف بزرگ وجود داشت توسعه اقتصادی و اجتماعی جلو رفت، ولی توسعه سیاسی عقب ماند. احزاب مستقل، رسانه آزاد، انتخابات واقعی و گردش قدرت وجود نداشت. همین خلأ باعث شد مخالفان مذهبی، چپها، ملیگراها و روشنفکران ناراضی، در یک ائتلاف علیه سلطنت متحد شوند.
در واقع پهلوی دوم، ایران را مدرن کرد، اما نتوانست برای این مدرنیته یک نظام سیاسی مشارکتی بسازد. نتیجه این شد که نیرویی که سازمان اجتماعی قویتری داشت، یعنی روحانیت، توانست رهبری انقلاب ۵۷ را به دست بگیرد که آغاز بازگشت روحانیت به مرکز قدرت بود و با نظریه ولایت فقیه، سیاست را دوباره زیر سلطه فقه برد. قانون اساسی جدید، برخلاف مشروطه، حاکمیت را در چارچوب دینی تعریف کرد اما نتوانست جامعه ایران را شبیه ایدئولوژی خودش کند. هرچه بیشتر اجبار کرد، جامعه بیشتر از ایدئولوژی فاصله گرفت. نتیجه این شد که ایران از نظر حکومت، دینی شد اما از نظر جامعه، یکی از سکولارترین جوامع منطقه شد و این تناقض، کلید فهم ایران امروز است.
از دوم خرداد تا جنبش سبز، از اعتراضات ۹۶ و ۹۸ تا زن، زندگی، آزادی، خواسته اصلی جامعه ایران کمکم از اصلاحات عبور کرد و به سمت عبور از خود ساختار رفت. شعارهای نسل جدید دیگر حول اصلاحات یا بازگشت به خوانش نرمتر از دین نمیچرخید، مسئله اصلی، آزادی فردی، حق انتخاب، کرامت شهروندی، رابطه عادی با جهان، اقتصاد نرمال و پایان دخالت در زندگی خصوصی بود.
از این زاویه، سکولاریسم در ایران امروز به یک تجربه زیسته تبدیل شده. زنانی که علیه حجاب اجباری ایستادند، جوانانی که سبک زندگی جهانی دارند، طبقه متوسطی که دنبال زندگی عادی با استانداردهای جهانی است، کارگری که از ایدئولوژی به نان نمیرسد و حتی مذهبیهایی که نمیخواهند دین ابزار حکومت باشد، همه در عمل بخشی از سکولاریزاسیون اجتماعی ایرانند.
ایران اگر توسعهمحور و متصل به اقتصاد جهانی شود تبدیل به یک رقیب تمدنی، اقتصادی و ژئوپلیتیک برای کل منطقه میشود.
ایران چهار سرمایه دارد که بسیاری از کشورهای همسایه به طور همزمان ندارند جمعیت بزرگ و نسبتا تحصیلکرده، موقعیت جغرافیایی ممتاز، منابع انرژی، و حافظه تاریخی دولتداری. اگر این چهار عامل با حکمرانی صحیح، اقتصاد باز و سیاست خارجی نرمال ترکیب شود، ایران میتواند در چند دهه به قدرت اول قاره کهن تبدیل شود.
@ehsanviews
Post #1106
1.7K
- 👍 51
- ❤ 6
- 👎 4
- ✍ 3
- 👏 1
- 🤔 1