عمرش گذشته بود و عزیز کسی نبود
حالش خراب بود و مریض کسی نبود
رو شونهی کسی سر راحت زمین نذاشت
حتی به روز واقعه هم گریهکن نداشت
افتاد هر دفعه احدی اعتنا نکرد
حتی خدا به گوشهی چشمی نگا نکرد
از جا بلند شد به مسیرش ادامه داد
به رنج وحشی همهگیرش ادامه داد
ترسید رنجشو به کسی منتقل کنه
هرکس که دید روحشو دستاشو ول کنه
از قرصهای بیاثرش هیچچی نگفت
از عنکبوت توی سرش هیچچی نگفت
گوشهنشین ساکت تنها میون جمع
غمگینتر از نماز فرادی میون جمع
از یاد رفته بود و حواس کسی نبود
این روزها مخاطب خاص کسی نبود
دور از نگاه سرد و طلبکار جمعیت
بیاعتنا به تلخی رفتار جمعیت
هرشب چراغ خونه رو خاموش کرد و بعد
رو تخت خواب عشقو فراموش کرد و بعد...
◼️
-بعدش به حال زار خودش سخت گریه کرد؟
-آره مث یه مرد!
-
بسه دروغگو! کی؟ کِی؟ کجا؟ چشای منو دیده خیس آب؟ اونم پس نقاب؟
-انگار داره صدای یکی دیگه هم میاد؟
-حتما یه برگ زرده که افتاده دست باد
-بعدش ادامه داد...
◼️
هر صبح توی غربت آیینه خیره بود
یار کسی نبود، اگه بودم ذخیره بود
روی دلش همیشه یه زخم عمیق داشت
تنها نبود، بین رقیبا رفیق داشت
سیمرغ گمشده توی شهر کلاغها
سرو خمیدهی وسط هرزهباغها
بالش رو بست تا توی ویرونه بند شه
دائم نشست، قد رفیقا بلند شه
حالا سلامتی غمش نوش میکنن
بازندهها رو زود فراموش میکنن
مغلوب سربلند تمام قمارها
بنیانگذار فرقهی بیافتخارها
جز قلب خسته نعمتی از زندگی نداشت
با این همه شکایتی از زندگی نداشت
اونی که غیر عشق مریض کسی نبود
عمرش گذشته بود و عزیز کسی نبود
-
اینجا سکوت کرد
بعدش چراغو کشت
تا قصه توی قعر سیاهی فرو بره
اما هنوز سایهای از پشت پنجره...#احسان_رعیت
تو کامنت این پست توضیحاتی راجعبه روایتش نوشتم. اگه دوست داشتید بخونید.
@ehsanrayat