اما تو یخ بودی، جهانت خطخطی بود
من ذوقِ بیپایانِ دیداری دوباره
در قلب تو اما، محبت، نوبتی بود
سرما که میآمد به سویت میدویدم
در جادههای برفگیر و راهبندان
اما تو با بیاعتنایی، میگذشتی
حقداشتی رعیتنخواهی، دخترِ خان...
بیزار بودی، طرزِ صحبت کردنم را
حتی لباسِ قهوهایِ بر تنم را
قلبِ غریبِ بیپناه و مأمنم را
میکُشتی و میخواستی، آزردنم را...
من سادهدل بودم ، کنارت صبر کردم
در خواب میدیدم تو را، با دلبریها
تو آمدی در فتحِ آغوشم که یک شب
پرتم کنی از قلهی خوش باوری ها...
#حبیب