اسم من علی اکبر است یک دهه هشتادی بسیجی!
شاید کمی کلیشه ای به نظر بیاید ولی هجده بهار در این دنیا قدم گذاشتم.
زیستم، کاوش کردم و عظمت جهان را در وجودم احساس کردم.
عصر بود، پاکدشت با خنکای زمستان نفس میکشید. اما هنوز کمی التهاب داشت.
زمان که گذشت، دل آشوبه ی شهر بیشتر شد.
نیمه شب گذشت، به بامداد رسیدیم.
بوی بنزین و دود پیچید، لحظات به کندی میگذشت. درهای مسجد شکسته شده بود، حمله ور شده بودند. خانه ی خدا در آتش میسوخت و چشمانِ مردمِ بیگناهِ محبوس در مسجد، تداعی گر همان چشم هایی بود که در میان خیمه های شعله ور، فریاد میزد و طلب کمک میکرد.
آتش شعله کشید زبانه هایش از قامت مسجد فرا تر رفتند...
فریاد های کمک انگار نخ نامرئی بودند که مرا به سمت میدان میخواندند.
قافله را میدیدم، کاروان درست جلوی چشم هایم بود. مبادا که از قافله عشق عقب بیوفتم.
دل را به دریا زدم و به آن عرصه ی کربلا قدم نهادم.
با کمک طاها مردم را از مسجد خارج کردیم و حالا ما مانده بودیم و دنیایی که در آتش میسوخت.
#روایت_بیگناهی
#2427
🆔 @iust_Motahari
🆔 @basijiust | بله | اینستاگرام
Post #210
148
