بزرگ شدم و یاد گرفتم باید با بعضی از احساسات زندگی کنم چون فریادهایی که توی قفسهی سینهام حبس شده، همون فریادهای سرکوب شدهایه که هرگز نکشیدم. این روزها یک فریاد در قفسه سینهی من زندگی میکنه از شش سال پیش، یکی دیگه از چهار سال پیش و همینطور کنار هم جمع شدن و تبدیل به درد بزرگی توی سینهام شدن. روزها رو همراه این درد میگذرونم چون این احساسات دردناک برای زمان حال نیستن. الان همه چیز آرومه و بدن خستهام داره برای روزهای سخت گذشتهاش اشک میریزه.