مـاهـزاد ؛عزیزِمن؛ لابهلای هرصفحه از کتابهایت بوسهای پنهان میزنم تا هنگام خواندنش به یادم بیوفتی، چای دارچين دم میکنم تا هرزمان بوی دارچین به مشامت رسید به یادم بیوفتی، روی لبهایت بوسهای میزنم تا هنگام زمزمه کردن نامم به یاد عشق بیوفتی.
عزیزِمن؛ بگذار آغوش تورا نقطه امن این جهان بدانم، من سالهاست که به تو عشق میورزم، نه فقط به خاطر آنچه که در کنار تو تبدیل میشوم بلکه تو الهام بخش زندگیِ بیروح منی ، وقتی در کنار تو هستم، زندگیام غنی ترو پر از عشق میشود. تو معنای من و زندگیِ منی.
من اون چیزایی که ترسه از دست دادنشو داشتم، خودم ول کردم. اتفاقا خیلی هم آدمِ بیا درستش کنیمی هستم، ولی اینکه دائم مشغولِ شستن کوهی از ظرفهای یکبارمصرف باشم؛ به نظرم کار بیهودهایه. اینکه قرار باشه هربار تلاش کنم که بگم وجود دارم، فراموش شدن و ترجیح میدم. دلم نمیخواد هربار به نرسیدن برسم.
من از رد شدن و طرد شدن ترسیدم، مثل یه بزدل عقب کشیدم و تنها کاری که کردم گریه کردن جلو بقیه مثل احمق ها بود. بخاطر همین دقیقا به هیچی هیچوقت نرسیدم حتی به تو.