Post #2627
1.33K
در این کنجِ بیکسی حبس شدهام، جایی که تاریکی از هر سو مرا احاطه کرده. سپیدهدم که از راه میرسد آوازِ دورِ پرندهها در سکوتِ گرگومیش، صدایِ نشستنِ قلم بر کاغذ و گلدانی ترکخورده با شاخههای خشکیدهاش تنها همدمانِ من در این خلوتِ غریباند. نگاهم هر بامداد پژواکِ زمستانی را که میدانستم چند صباحی بیشتر مهمانِ این سرزمین نخواهد بود به تماشا مینشست و زین پس باید فصلی را تماشا کنم که مدتهاست در من ریشه کرده. بهار که از راه رسد روح دوباره به درختانِ این سرزمین بازخواهد گشت، آبها روان خواهند شد و نیلوفرها را بر شانهی نسیم به سویِ روشنایی خواهند فرستاد. وقتی که جهان دوباره سبز شود من اینجا ماندهام؛ با دفتری گشوده، قلمی میانِ انگشتانم و فنجانی که بخارِ سردش مدتهاست به خاموشی نشسته، همراهِ تاریکی و تنها سایهای کمرنگ از پشتِ پرده بر کفِ چوبیِ اتاق. مینویسم شاید قلبم بتواند تکهای از خودش را میانِ واژهها پنهان کند؛ مینویسم شاید برایِ لحظاتی سردیِ خاموش را از یاد ببرد.