جـایـے در میـانِ مِـہ؛ پژواڪِ رویـاهاےِ گمشـده.
@graywispbot
Post #3524
10
بوس بهت
@drc1ll
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
Forwarded from 𝖤𝗇𝗁𝗅𝗈𝗎𝗏𝗋⁷ ࣪ ִֶָ ⋆
از توباتو یه نفر آیدی بده
از اسکیز ۴ نفر جز بنگچان.
و از اندتیم یه نفر به جز تاکی!
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝒟𝖺𝗋𝖼𝖾𝗅 Photo
Forwarded from sınner
Forwarded from sınner
sınner unveil the illustrious hwang ’s aura ☕️ ◞
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
Forwarded from sınner
Forwarded from sınner
sınner unveil the illustrious hwang ’s aura 🧈 ◞
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
Forwarded from sınner
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
هنگامی که گوشهای خیره به آسمان تاریک نشستهام و گوش میسپارم به سکوت جهان.-تـمامِ هستےِ بـر بـاد رفتـہام.
و این نفسهای خسته که یکی پس از دیگری از سینهام بیرون میروند، با حسی شبیه خفگی.
محبوبِ من،
تو را آزار نمیدهند؟
جایت در خلوتِ خسته و بیپناهِ قلب من خوب است؟
متأسفم عزیزِ من، اگر باعث آزار تو شدم.
متأسفم که قلبم را به دستان بیحواس تو سپردم و حالا تو ناچاری در چنین جای فرسودهای زندگی کنی، در جایی که تمام این مدت هرچه توانستم برای دوباره ساختنش تلاش کردم.
بلند شدم، راه رفتم، زخمها را کنار زدم و خواستم از میان ویرانههای خودم همه چیز را از نو بسازم.
اما آن روزها نه شانهای بود برای تکیه کردن، نه دستی برای نگه داشتن و نه آغوشی که به رویم باز شود.
زخمها دوباره سر باز کردند و من افتادم.
بار دیگر طعم سقوط را چشیدم؛
این بار دردناکتر.
من ماندم
با تمام احساساتم
با تمام اشکهایم
سرگردان در اعماقِ آن سیاهیِ بیانتها.
روزی که از من گذشتی خورشید هنوز در آسمان بود، اما روشناییاش دیگر سهمی در دنیای من نداشت.
هوا گرم بود، با این حال تنها چیزی که در وجودم احساس میکردم سرمایی بود غریب، سرمایی که از قلبم عبور میکرد و لرزه بر تنم میانداخت.
من مانده بودم معلق
جایی میانِ از دست دادن و تمنایِ نگه داشتن.
بر لبهی پرتگاهی ایستاده و دستانم را به سوی تو دراز کرده بودم.
محبوبِ من،
چرا دستانی را که روزی نجات من بودند، از من دریغ کردی؟
من میدانستم سقوط خواهم کرد،
میدانستم خواهم شکست.
اما صدایی با من حرف میزد، صدایی از جایی در قلبم که هنوز ذرهای ناچیز از امید را در خود نگه داشته بود.
«نگران چه هستی؟
دستانش برای نجات به سوی تو باز خواهند گشت.»
و چه وعدهی پوچِ شیرینی..
لبخندی بیرمق
طعم شورِ اشک در دهانم
و آسمانی مهگرفته، خاکستریتر از همیشه.
از من دور شدی.
آنچنان دور که دیگر حتی سایهای محو از تو نیز در نگاهم باقی نماند.
گاهی به من سر میزنی؛
و تنها سهم من از حضورت دیداریست کوتاه، آن هنگام که خواب تو را دوباره به من بازمیگرداند.
آنجا در پناه آخرِ دلتنگیها، بودنت را باور میکنم.
میایستی و نگاهم میکنی
و من در چشمانت جز بیمهری چیزی نمیبینم.
دستهایت هیچگاه دستهای مرا لمس نمیکنند،
و تو دوباره مرا ترک میکنی.
من نیز به همان جایی بازمیگردم که بودم؛
و تنها حقیقتی که هست
اینکه هیچگاه به کوتاهیِ افتادن یک قطره اشک، به کوتاهیِ گفتنِ «دوستت دارم»
مرا نمیخواستی.
نه در بیداری، و نه حتی در خیال.
اما روزی بر آغوشِ آسمانِ این شهر، تو را فراموش خواهم کرد.
به تو قول میدهم.
روزی که چشمانت به نامی حکشده برسند و بیاختیار خیس شوند
مرا ببخش که آن روز دیگر نیستم تا اشکهایت را ببوسم و تو را میانِ دستان خستهام در آغوش بگیرم.
و آن روز
از من برای تو تنها خاطرهای دور باقی خواهد ماند؛
که شاید گاهی
در خلوتِ خاموشِ خویش
قلبت را به درد آورد.
و تو میمانی؛
با خلائی برای همیشه
در گوشهای از قلبت.




