به زبان محبوب دلها ″باریش فورتونا ″ تقریبا سه سال از اون اتفاقاتی که مامانم ازش میگفت میگذره و امروز قرار بریم کوچاری تا واسه مهمونی برگشتن عمو اوروچ و زن عمو النی آماده بشیم. سه سالِ پیش دایی عادل به کمک بابام و عموم فاتح فورتونا که میگفتن عمومه و عضو یه باند بزرگ مواد مخدر بود و شریف که دست راستش بود رو دستگیر میکنن. عمو شریف که تحمل دوباره ی زندان رو نداشت جلوی زندان خودکشی میکنه.الان سه ساله از اون دشمنی بزرگ کوچاری و فورتونا که همه ازش حرف میزنن خبری نیست،عمو اوروچ بالاخره با زن عمو النی ازدواج کرد و بابام میگفت:« عموت واسه این ازدواج دوشب نخوابیده بود.» موقع ازدواج من و خواهرم تو شکم مامان فادیمه بودیم ولی طبق گفته هاشون عروسی باصفایی بود ولی خب بابام گفت عروسیه منو مامانتو ندیدی پس:) همینکه عمر صدای مارو شنید بدو بدو از پله های عمارت اومد پایین و اومد سمت ما،زن دایی اسمه هم نگران پشت سرش دویید چون میترسید زمین بخوره. دایی عادل از تو آغل بزا داشت میومد و من پریدم بغلش تا منو ببره پیش بزا. ایسو:علاقه این بچه به بزا از کجا اومده رو نمیفهمم اصلا. عادل:نمیدونم،ولی هرچی بوده از سمت تو نیومده قطعا. فادیمه:واسه اومدن النی هیجان داری داداش؟ عادل:بزار اونا بیان خودم النی رو میندازم تو عمارت درو قفل میکنم و به حساب اون اوروچ میرسم تا دیگه نتونه دخترمو ازم دور کنه. اسمه:چرا اینجوری میگی کوچاری،دخترم رفته اونجا درس بخونه واسه خوشی نرفته که. عادل:من نمیدونم واسه هرچی که رفته دیگه نمیزارم برگرده،خب من میمیرم از دلتنگیش دیگه شما دلتون تنگ نشده؟ ایسو:واقعا دل ماهم واسه هردوشون تنگ شده. نزدیک شب شده بود و بابا ایسو با تردید اومد سمت دایی عادل تا ازش یچیزی بپرسه. ایسو:داداش عادل من ازت نپرسیدم ولی اگه مامان بزرگمو و مامانمو بیارم اشکالی داره؟ به هرحال اونا هم دلشون تنگ شده. عادل:اشکال نداره داداشم بیارشون. همه تو عمارت کوچاری نشسته بودیم تا اینکه صدای در به صدا در اومد. زن دایی اسمه با هیجان پرید و گفت:«قطعا خودشونن» همدیگه رو بغل کردیم و عمو اوروچ همینکه منو بغل کرد گفت:«هوپپ چقدر بزرگ شدی شیر پسرم.» بعد از رفع دلتنگی همگی به سفره ی بزرگی که تو حیاط برپا شده بود رفتیم و هوا واقعا خوب بود. دوعا پرید رو کول بابام و باهم اومدن سر سفره.واقعا بچه ی شیطونی بود البته به گفته ی مامانم جفتمون شیطونیم ولی مال اون بیشتره جوری که دایی عادل اونو ″قلدرخان دوم″ صدا میزنه. غذامونو خوردیم و عمو اوروچ از میز پاشد و گفت:«دوتا خبر داریم براتون.» مامان بزرگ ظریفه بلند گفت: انشالله همونی که میخوام باشه. زن عمو النی با لبخند از جاش پاشد و گفت:«قراره بچه دار بشیم.» ظریفه:Alahhhh همگی از شنیدن این خبر خوشحال شدن و ماهم از خوشحالی شروع به بالا پایین پریدن کردیم. عادل: انشالله که دوباره دخترمو نمیبری اونور دنیا اوروچ خان؟ اوروچ:نه دیگه قرار نیست برگردیم،تصمیم هردومون موندنه. عادل:خوبه،چون اگه قرار بود برین هم من دخترمو نمیدادم. النی:اِلا بابا من واسه درس خوندن رفته بودم اونجا،اوروچ هم تو بیمارستان کار میکرد عادل:نیازی به اون کار نبود که دخترم،من که گفتم براتون بیمارستان میسازم همینجا کار کنین ولی شما قبول نکردین. اوروچ:باشه کوچاری ذاتا قرار نیست دیگه برگردیم. با برگشتن زن عمو النی و خبرای خوبی که بهمون دادن جمع صمیمی شده بود که یهویی عمه امریه(عمه ی مامانم)و عامیروم دایی با سند ازدواج تو دستشون وارد شدن. همینکه گفتن ما ازدواج کردیم همه خندیدن. امریه:چرا میخندید،تازه قراره عروسی هم بگیریم. ایسو: عروسی؟ حتما قراره هورون هم برقصین. امریه:می رقصیم داماد نگران نباش مگه سنمون چقدره. دوعا: والا از مامان بزرگ ظریفه بهتر موندی عمه. ظریفه:دختر الان من پیرم. دوعا: نیستی؟ ظریفه:توبه استغفرالله عادل:بیاین بشینین سر سفره یالله. شبمون با خبر ازدواج عامیروم دایی و عمه امریه رسماً تکمیل شده بود.