SENARYO🖇️
به زبان محبوب دلها ″باریش فورتونا ″
تقریبا سه سال از اون اتفاقاتی که مامانم ازش میگفت میگذره و امروز قرار بریم کوچاری تا واسه مهمونی برگشتن عمو اوروچ و زن عمو النی آماده بشیم.
سه سالِ پیش دایی عادل به کمک بابام و عموم فاتح فورتونا که میگفتن عمومه و عضو یه باند بزرگ مواد مخدر بود و شریف که دست راستش بود رو دستگیر میکنن.
عمو شریف که تحمل دوباره ی زندان رو نداشت جلوی زندان خودکشی میکنه.الان سه ساله از اون دشمنی بزرگ کوچاری و فورتونا که همه ازش حرف میزنن خبری نیست،عمو اوروچ بالاخره با زن عمو النی ازدواج کرد و بابام میگفت:« عموت واسه این ازدواج دوشب نخوابیده بود.»
موقع ازدواج من و خواهرم تو شکم مامان فادیمه بودیم ولی طبق گفته هاشون عروسی باصفایی بود ولی خب بابام گفت عروسیه منو مامانتو ندیدی پس:)
همینکه عمر صدای مارو شنید بدو بدو از پله های عمارت اومد پایین و اومد سمت ما،زن دایی اسمه هم نگران پشت سرش دویید چون میترسید زمین بخوره.
دایی عادل از تو آغل بزا داشت میومد و من پریدم بغلش تا منو ببره پیش بزا.
ایسو:علاقه این بچه به بزا از کجا اومده رو نمیفهمم اصلا.
عادل:نمیدونم،ولی هرچی بوده از سمت تو نیومده قطعا.
فادیمه:واسه اومدن النی هیجان داری داداش؟
عادل:بزار اونا بیان خودم النی رو میندازم تو عمارت درو قفل میکنم و به حساب اون اوروچ میرسم تا دیگه نتونه دخترمو ازم دور کنه.
اسمه:چرا اینجوری میگی کوچاری،دخترم رفته اونجا درس بخونه واسه خوشی نرفته که.
عادل:من نمیدونم واسه هرچی که رفته دیگه نمیزارم برگرده،خب من میمیرم از دلتنگیش دیگه شما دلتون تنگ نشده؟
ایسو:واقعا دل ماهم واسه هردوشون تنگ شده.
نزدیک شب شده بود و بابا ایسو با تردید اومد سمت دایی عادل تا ازش یچیزی بپرسه.
ایسو:داداش عادل من ازت نپرسیدم ولی اگه مامان بزرگمو و مامانمو بیارم اشکالی داره؟
به هرحال اونا هم دلشون تنگ شده.
عادل:اشکال نداره داداشم بیارشون.
همه تو عمارت کوچاری نشسته بودیم تا اینکه صدای در به صدا در اومد.
زن دایی اسمه با هیجان پرید و گفت:«قطعا خودشونن»
همدیگه رو بغل کردیم و عمو اوروچ همینکه منو بغل کرد گفت:«هوپپ چقدر بزرگ شدی شیر پسرم.»
بعد از رفع دلتنگی همگی به سفره ی بزرگی که تو حیاط برپا شده بود رفتیم و هوا واقعا خوب بود.
دوعا پرید رو کول بابام و باهم اومدن سر سفره.واقعا بچه ی شیطونی بود البته به گفته ی مامانم جفتمون شیطونیم ولی مال اون بیشتره جوری که دایی عادل اونو ″قلدرخان دوم″ صدا میزنه.
غذامونو خوردیم و عمو اوروچ از میز پاشد و گفت:«دوتا خبر داریم براتون.»
مامان بزرگ ظریفه بلند گفت: انشالله همونی که میخوام باشه.
زن عمو النی با لبخند از جاش پاشد و گفت:«قراره بچه دار بشیم.»
ظریفه:Alahhhh
همگی از شنیدن این خبر خوشحال شدن و ماهم از خوشحالی شروع به بالا پایین پریدن کردیم.
عادل: انشالله که دوباره دخترمو نمیبری اونور دنیا اوروچ خان؟
اوروچ:نه دیگه قرار نیست برگردیم،تصمیم هردومون موندنه.
عادل:خوبه،چون اگه قرار بود برین هم من دخترمو نمیدادم.
النی:اِلا بابا من واسه درس خوندن رفته بودم اونجا،اوروچ هم تو بیمارستان کار میکرد
عادل:نیازی به اون کار نبود که دخترم،من که گفتم براتون بیمارستان میسازم همینجا کار کنین ولی شما قبول نکردین.
اوروچ:باشه کوچاری ذاتا قرار نیست دیگه برگردیم.
با برگشتن زن عمو النی و خبرای خوبی که بهمون دادن جمع صمیمی شده بود که یهویی عمه امریه(عمه ی مامانم)و عامیروم دایی با سند ازدواج تو دستشون وارد شدن.
همینکه گفتن ما ازدواج کردیم همه خندیدن.
امریه:چرا میخندید،تازه قراره عروسی هم بگیریم.
ایسو: عروسی؟ حتما قراره هورون هم برقصین.
امریه:می رقصیم داماد نگران نباش مگه سنمون چقدره.
دوعا: والا از مامان بزرگ ظریفه بهتر موندی عمه.
ظریفه:دختر الان من پیرم.
دوعا: نیستی؟
ظریفه:توبه استغفرالله
عادل:بیاین بشینین سر سفره یالله.
شبمون با خبر ازدواج عامیروم دایی و عمه امریه رسماً تکمیل شده بود.
«پایان»
Post #20686
379
- 😭 24
- ❤🔥 7