از مجموعهی #نظریه_تجدد_ایرانی
#تبارشناسی فساد ساختاری در لایههای اجتماعی ایران
بخش ۲: پهلوی
تراژدی نوسازی
#A 486
عصمت باقرپور در بابل به دنیا آمد؛ به تاریخ سوم اسفند ۱۳۰۳، در خانوادهای فرودست با ۱۰ فرزند. امورات خانواده پیش از مرگ پدر هم به سختی میگذشت. پدر که مرد عصمت تازه دوازده ساله شده بود و سواد خواندن و نوشتن هم نداشت. یک بقچهی کوچک بست، سوار کامیون رانندهای شد که از دوستان پدرش بود و به سمت تهران به راه افتاد. دو دهه پیش از تولد عصمت، سرگذشت چنین دختری در «تهران مخوف» چیزی جز یک تراژدی فاجعهبار نمیتوانست باشد؛ اما عصمت در تهران فرصت درخشش پیدا کرد. آموزش و پرورش جدید او را جذب و استعدادش را به ادارهی موسیقی گزارش کرد. سازمان موسیقی استعداد خامش را پرورش داد و در نهایت کارش به جایی رسید که نامش تا ابد بر تارک آسمان هنر و موسیقی ایرانی حک شود: دلکش!
انقلاب بوروکراتیک
علیرغم تمامی امیدواریهای شورمندانهی انقلابیون، حتی شکلگیری مجالس ملی در عصر مشروطه نیز نتوانست ساختار فساد نهادینه شده در دولت ایرانی را متلاشی کند. مساله، بسیار فراتر از مقاومت دربار استبدادی و کودتای محمدعلیشاهی بود. با پیروزی مجدد مشروطهخواهان و تبعید شاه مستبد، بزرگترین نیروی تاریخی، یعنی دربار مستبد از صحنه حذف شده بود، اما کار اصلاح دیوانسالاری فاسد و ناکارآمد به پیش نمیرفت که نمیرفت. زالوهای مکنده دیوانسالاری فاسد و زالوهای فرهنگی در قامت دستگاه روحانیت، همچنان نسبت به هرگونه اصلاحات از خود مقاومت نشان میدادند، دسیسه میکردند، بلوا به راه میانداختند و در یک کلام، قطار مشروطیت را زمینگیر کرده بود. در چنین فضایی، قشر کوچکی از «نخبگان مشروطه» و منورالفکرهای فرنگ رفته، سرخورده از آن همه امیدهای برباد رفته و تلاشهای به بنبست کشیده، به این فکر افتادند که اگر مشروطه، انقلابی علیه قدرت استبدادی دربار بود، حال به انقلابی دیگر علیه دستگاه عریض و طویل مفسدان واسط نیاز داریم؛ انقلابی که در ۱۲۹۹، به شکل یک کودتا از راه رسید!
اصلاحات سیدضیاء کوتاه مدت و نافرجام بود اما در نهایت دولت رضاشاهی از راه رسید و نخستین «دولت مطلقهی مدرن» در ایران شکل گرفت. اصلیترین وجه تمایز این نظام جدید با دولتهای پیشین را باید در تفاوت میان «بوروکراسی نهادمحور مدرن» با «دیوانسالاری رانتی سنتی» جستجو کرد:
۱- در دیوانسالاری سنتی، پادشاه تنها منبع قدرت بود و دیوانسالاری نه به یک «سیستم سیاسی»، بلکه به شخص پادشاه وفادار بود. رضاشاه، وفاداری را از «شخص» به «دولت» (به عنوان یک موجودیت انتزاعی) منتقل کردند. اگرچه او خود مستبدی قدرتمند بود که حضور قدرتهای رقیب را تحمل نمیکرد، اما بوروکراسی او بر پایه قانون و آییننامههای مدون (مانند قانون مدنی و کیفری داور) بنا شد که جایگزین احکام سلیقهای و سنتی شدند. در چنین نظامی، موکل مالیاتی یا بازرس شهرداری یا مدیر آموزش و پرورش، قدرت خود را مدیون شناخت شخصی سلطان نبود، هر فرد در ساختار بوروکراسی مدرن، قدرتش را مدیون اعتبار حقوقی و نهادینه شدهی دستگاه اداری است.
۲- دیوانسالاری رانتی سنتی، در واقع چیزی نبود جز گستردهتر شدن بازوهای خصوصی دربار، در تمامی جغرافیای سیاسی و اقتصادی جامعه. بوروکراسی دولت مطلقه را نهادهای مدرنی همچون دادگستری، ارتش، آموزش و پرورش فراگیر، یا حتی بهداشت و درمان تشکیل میدادند. با گسترش شمار کارکنان دولتی، بوروکراسی از حالت «پیلهی دربار» خارج شد و به سازمانهای تخصصی (وزارتخانهها) تبدیل گشت. ساخت ساختمانهای عظیم دولتی (مانند وزارت دادگستری و دارایی) به جای کاخهای قجری، نماد فیزیکی این تغییر بود؛ یعنی دولت دیگر نه در خلوت شاه، بلکه در نهادهای عمومی مستقر شد.
ادامهی یادداشت را از اینجا بخوانید (یا از گزینه instant view استفاده کنید)
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Post #1911
3K