چرا وطندوستی دیگر ممکن نیست!
#V 143
نویسنده میهمان - مجتبی رحیمی (@Mojtaba4378) : سال ۱۴۰۱، در روزهایی که بند زندان میزبان ما بود، مسابقات تیم ملی فوتبال ایران را از پشت میلهها دنبال میکردیم. با هر گلی که تیمِ مستقر دریافت میکرد، ولولهای از هلهله و شادی بند را فرامیگرفت. ناظری غریبه در بیرون از آن فضا، شاید این طغیانِ شادمانی را به پای نفرت از خاک و بوم مینوشت؛ اما حقیقت، فرسنگها با این پندار فاصله داشت. آن آدمها عاشقانه ایران را دوست داشتند. شورِ آن لحظه، نه برخاسته از تمنای شکست ایران، بلکه عصیانی نمادین علیه ساختاری بود که میکوشید جامهی «تیم ملی» را بر قامت ایدئولوژی خود بپوشاند. آن واکنش، هرچند تلخ و پارادوکسیکال، هنوز یک «واکنش» بود؛ تبلرزهای که نشان میداد بیمار هنوز زنده است و قلبش برای مفهوم ایران میتپد.
چهار سال از آن روزها گذشته است. امروز اما افق دیگری پیش چشم ماست. دماسنج جامعه دیگر حتی آن شادیهای اعتراضی را هم ثبت نمیکند. نه از شور حمایت اثری مانده و نه از حرارت مخالفت؛ نوعی کرختی، بیتفاوتیِ مزمن و گسستِ روانی جای هر دو را گرفته است. این دگرگونیِ بنیادین، بیش از هر چیز نشانهای تلخ از فرسودگی و زوال مفهومی است که میتوان آن را «وطنآگاهی» نامید.
وطن؛ از علقهٔ غریزی تا دستاورد مدرن
وطنآگاهی، یک غریزه کور یا صرفاً دلبستگیِ عاطفی به زادگاه نیست. انسانها به صرفِ تولد در یک جغرافیا، آنجا را «وطن» خویش نمییابند. وطن، یک دستاورد سترگِ تاریخی است؛ سازهای که بر شانههای دولت مدرن، مفهوم شهروندی، حاکمیت قانون، امنیت پایدار و مهمتر از همه، «امید به آینده» بنا میشود. وطن زمانی متولد میشود که فرد، تاروپود سرنوشت خود را با پودمانِ سرزمینی که بر آن ایستاده، گرهخورده ببیند.
این مفهوم در ایران نیز ناگهانی و بیریشه سر برنیاورد. از احیای هویتی نام ایران در عصر صفوی تا دمیدن روح آزادی در کالبد انقلاب مشروطه، ایرانیان راهی طولانی را پیمودند تا از «رعایای یک پادشاه» به «شهروندان یک کشور» بدل شوند.
گسست در پیوندِ شهروند و سرزمین
مشکل بزرگ آنجاست که این مسیرِ تکاملی، برگشتناپذیر نیست. اگر مدرنیته را فراتر از ابزار و تکنولوژی، منظومهای از نهادهای مدنی، حقوق اساسی، تفکیک قوا و افقِ گشودهی فردا بدانیم، آنگاه عیان میشود که تضعیف این ارکان، مستقیماً تیشهزدن به ریشه وطنآگاهی است.
منتقدان ساختار سیاسی ایران سالهاست استدلال میکنند که این سیستم نه تنها قطارِ مدرن شدن ایران را متوقف کرده، بلکه در بسیاری از ساحتها به بازتولید الگوهای پیشامدرن روی آورده است؛ ساختاری که در آن، وفاداری نه به قانون و شهروند، بلکه به ایدئولوژی و هسته سخت قدرت پاداش داده میشود. در تلاقی این انسداد سیاسی با بحرانهای کمرشکن اقتصادی، نااطمینانیِ نهادینهشده، مهاجرت تودهای و فرار سرمایه، چشمانداز آینده یکسره فروپاشیده و پیوند حیاتیِ شهروند با سرزمینش به نازکترین تار خود رسیده است.
وطن؛ وعدهای برای فردا
وطن را نمیتوان صرفاً در گذشته قرنطینه کرد. هیچ جامعهای نمیتواند تابوت هویتی خود را تنها با تکیه بر مفاخر تاریخی، اساطیر کهن یا خاطرات جمعی سرپا نگه دارد. وطن، پیش و بیش از آنکه روایتی از دیروز باشد، وعدهای برای فرداست. وقتی نسل جوان به این یقین میرسد که برای تحقق یک «زندگی معمولی» راهی جز ترک وطن ندارد، وقتی امنیت حقوقی و اقتصادی جایش را به تعلیق دائمی میدهد و وقتی فرد خود را بازیگری بیاختیار در تعیین سرنوشت کشورش مییابد، وطن آرامآرام از یک «پروژه ملی و زنده» به یک «نوستالژی و خاطرهٔ مرده» تقلیل مییابد. وطندوستی دیگر نه با دستور حکومتی معنا پیدا میکند، و نه با تبلیغ مخالفان حکومت.
بحران اصلی: تنهاییِ جمعی
بزرگترین خطری که امروز کیان ایران را تهدید میکند ویرانیِ همان زیرساختهای تمدنی و نهادی است که وطنآگاهی روی آنها تنفس میکرد. بیتفاوتی، به مراتب از خشم خطرناکتر است. جامعهای که هنوز خشمگین است و اعتراض میکند، یعنی هنوز خود را مالک خانه و شریک در سرنوشت آن میداند؛ اما جامعهای که به فازِ سکوت و تماشاگریِ محض کوچ کرده، پیوندهای عقلانی و عاطفی خود را با آینده این جغرافیا بریده است.اگر روحِ وطن، همان آیندهٔ مشترک باشد، تراژدی امروز ایران این است که آینده، برای تودههای وسیعی از این مردم، دیگر نه «آینده» است و نه «مشترک».
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Post #1902
5.04K