ابوالفضل حکیمی
شب به البته می رود
قهر خمیازه می کشد
لابد خیال ِ مجسمه دارد در سرم
ارتعاش دارد انگشت هایی که تابستان را زنده نمی گذارند
در آهنگ ،پرسش ها چهار فصل اند
یکی از ما در را به روی استخوان باز می کند
از طوق واژه ،گربه که بیرون می پرد
وحشی است
شکار شاهین را با جوهر چینی می نویسند
بادبزن می خواهد قیام
باید زیر گرفتن بازو را جیغ کشیدن قرن دانست
آسمان پای چپش را بلند کرده
منقارها روی حرارت نمک می پاشند
وقتی می نویسم
دست روی نقش نان بگذار
گیاهی در من رشد کرده که عینک می زند به گل های آفتابگردان
تیشه را بردار از زنبیل پر زغال
وارد چشمهایت شده ام
که زغال را با زندگی بنویسم
گرگ ها دارند هذیان های دوقلو می زایند
همسایه ها برای خاموش کردن رگبار
در من جمع شده اند
درخت کهنسال تر
کوهستان را زیر سؤال برده است.
#ابوالفضل_حکیمی
https://t.me/derangeadabi
Post #3495
107