#نسیم
#قسمت۲۰
اون شب هم تو هتل موندیم و صبح بعد از خوردنه صبحانه به سمت خونه راه افتادیم ،صاحب هتل هزینه ی اقامت رو ازمون،نگرفت و گفت این هدیه ی من به شما عروس و داماد که هتل ما رو برای اولین شب زندگیتون انتخاب کردین در ضمن اگر بعد از این تبلیغ مشتریهامون بیشتر بشن شما میتونید هر سال از خدمات ما تو هتل به صورت رایگان استفاده کنید خلاصه که هتلدار کلی بهمون حال داد و شماره ی سینا رو گرفت و ما برگشتیم سمت خونه تو مسیر با سرعت در حال حرکت بودیم. بعضی هابا دیدنه ماشین خوششون میومد و بوق میزدن و بعضی ها هم با غیض و ناراحتی از کنارمون رد میشدن ،نزدیکی های تونل کندوان بودیم که بارون شدیدی شروع به باریدن کردطوری که به زحمت جلو رو میدیدیم تونل رو رد کردیم بعد از تونل جاده لغزنده شده بود به سینا گفتم کاش یه جایی پیدا کنیم و وایستیم تا بارون کم بشه ،جاده خیلی خطرناکه ،سینا گفت باشه بزار یه جایی دیدم وایمیستم ،کمی جلوترتو سرازیریه جاده ماشین نیسان که گویا ترمز بریده بود با سرعت خیلی زیاد به سمتمون میومد سینا راه گریزی نداشت از روبه رو ماشین میمیومد و جلوتر از ما با فاصله ی کم ماشینها با سرعت کم در حال حرکت بودن سینا تو کمتر از لحظه فرمون ماشین رو چرخوند و چون جاده لغزنده بود به شدت با بلوک جاده برخورد کرد و به سمت دره پرت شد تنها چیزی که از اون صحنه یادمه فریاد سینا بود و تاریکی
وقتی تونستم چشمهام رو باز کنم رو تخت بیمارستان بودم با سر و صورته زخمی و دست و پای شکسته مامان و بابا و علی پشت شیشه ی اتاق با دیدنه من شروع به گریه کردن و پرستار رو صدا کردن تمرکز که کردم یادم افتاد که چه بلایی سرمون اومده ،تصور سینا و اینکه چه اتفاقی براش افتاده بیقرارم کرد مامان همراه پرستار اومد داخل اتاق با صدای لرزون و ضعیف گفتم مامان سینا ،مامان دستم رو گرفت و گفت بخش مردان بستریه،نگران نباش اون حالش خوبه تو الان یک هفته است بیهوشی و جون ما رو به لبمون،رسوندی اینو گفت و زد زیر گریه ،نمیتونستم باور کنم سینا حالش خوبه ،میخواستم ببینمش گریه کردم مامان گفت تو که نمیتونی جابجا بشی سینا رو با اجازه ی دکترش میاریم تو ببینی اشکام همینجور میومد باورم نمیشد تو اولین روزای زندگیمون این بلا سرمون بیاد ،چند دقیقه ای گذشت پرستارکه بیقراریه منو دید اجازه داد سینا رو بیارن اتاقه من ،چند دقیقه ای گذشت سینا رو در حالی که روی ویلچر با سر و صورت زخمی و باند پیچی و دست و پای گچ گرفته نشسته بود آوردن تو اتاق من بادیدنه هم هر دو زدیم زیر گریه،سینا گفت خدا تو رو دوباره بهم داد اگه بلایی سرت میومد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم ،با صدای آروم و گرفته گفتم خدا رو شکر که حالت خوبه ،لوله هایی که از گلوم رد کرده بودن و با بهبودیه نسبی برداشته بودن گلوم رو زخم کرده بود و نمیتونستم ولوم صدام رو بالا ببرم با درد و سوزش حرف میزدم بعد از چند دقیقه پرستار گفت برای هر دوتاییتون،بهتره که استراحت کنید انشالله بهتر میشین و میرین خونه یه عالمه باهم حرف میزنید ،با دیدنه سینا خیالم راحت شد و بعد از رفتنش چشمام رو بستم ،مامان کنارم نشسته بود بابا و علی هم بعد از دیدنه من رفتن خونه ،غروب شد خانواده ی سبنا اومدن ملاقاتم ،یکی یکی از پشت شیشه اومدن تو اتاقمو با کلی اشک و قربون صدقه ازاتاق بیرون میرفتن،سیما که اومد داخل صورتم رو بوسید و گفت خدا خیلی بهتون رحم کرده ،اون نیسان باعث تصادف و مرگ چند نفر شده ،سینا اگه نمیگرفت کنار جاده زیر نیسان له میشدین،بابا براتون قربونی کرده خدا رو شکر که حالت خوبه
چشم بد ازتون دور باشه ،دایی و زن دایی ،غزاله همه برای ملاقات اومده بودن البته از پشت شیشه فقط اقوام درجه یک چند دقیقه میومدن،داخلو میرفتن ،دو هفته تو بیمارستان بستری بودم ،سینا زودتر مرخص شده بود اما من نیاز به بررسی های مغزی بیشتر داشتم ،بالاخره بعد از سه هفته بستری تو بیمارستان و بخش ویژه و ...مرخص شدم ،مامان موند پیشمون چون هر دو منو سینا نه دست سالم داشتیم نه پای سالم ،مامان به کمک سیما و مادر سینا دو ماه ازمون،پر ستاری و نگهداری کردن تا بالاخره کمی اوضاعمون بهتر شد ،ترم دانشگاه رو هر دو افتادیم و نتونستیم بریم دانشگاه ،بالاخره بعد از کلی درمان و مراقبت حالمون رو به راه شد و تونستیم برای ترم بعدی ثبت نام کنیم
از شروع زندگیه دو نفره مون جز شبی که تو هتل بودیم بقیه رو تو سختی و درد و ناراحتی گذرونده بودیم هر دو حس افسردگی داشتیم غافل از اینکه تازه بعد از بهبودی دردسرهای جدیدمون شروع میشد
ادامه دارد...
☕️
@dastan_jzb