👉 @domgadan 👈
به سالن که رسید، جشن تازه شروع شده بود. دمجنبونک 🐒، یه صندلی برداشت ،اجازه گرفت و کنار یکی از میزها نشست. لکه بزرگ خون مردگی روی صورت خانم مسن توجهش رو جلب کرد. شروع به تعریف که کرد،فهمید که همین تازگی ها خورده زمین و کتفش شکسته. خاطرات سالهای بعد از جنگ و هشت سال مخفی شدن تو یه خانه کوچک تو لهستان و سالها کلم شور خوردن.سالهایی که با لبخند ازشون تعریف میکرد. اشک هاش اما زمانی سرازیر شدن، که از دختر و نوه اش گفت، که قرار بود بهش سر بزنن و نیومده بودن.
👉 @domgadan 👈
Post #99
109
Forwarded from دمجنبونک