دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 داشتن شطرنج بازی میکردن که گوشی 🐒زنگ خورد. صدای 🐒که لرزید، 🐘سرش رو بالا برد. اشک های 🐒رو که دید بلند شد و بغلش کرد.هق هق 🐒 بود و لرزش شونه هاش و اشکهای 🐘.
🐒آروم شد و رفت. 🐘 هیچوقت نفهمید و نپرسید چی شده...
Post #9
13
Forwarded from دمجنبونک