👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
Post #39
20
Forwarded from دمجنبونک