@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
Post #37
20
Forwarded from دمجنبونک