♻️مصاحبه با یک زن تن فروش
ترجمه از اردو: فضلالهادی وزین
یک زن از کدام مراحل میگذرد تا به شکل یک زن هرزه و بدکردار درآید؟
برای نوشتن در این باره، یکی از دوستانم در کراچی زمانی را ترتیب داد تا با یک زن هرزه ملاقات کنم.
از ملتان به کراچی رسیدم. دوستم مرا به سوی یک منطقه پرجمعیت برد. از کوچههای تنگ و تاریک گذشتیم تا در برابر خانهای ایستاد و دروازه را کوبید.
از درون، زنی زیبا دروازه را باز کرد و همانند زنهای هرزهی لکهنوی، با نزاکت ویژه ای سلام کرد. دوستم مرا تنها گذاشت و برگشت.
آن زن مرا به داخل برد و اشاره کرد روی چوکی بنشینم. خودش روبهرویم نشست. با نگاه نیمهپنهان به سویش نگریستم؛ بیاندازه زیبا بود. در حالی که گلاس آب به سویم دراز میکرد گفت:
«صاحب، دوستتان گفتند شما نویسنده هستید».
من با فروتنی آمیخته به غرور پاسخ دادم:
«بله، تنها میکوشم کلمات شکسته پراکنده را در ریسمانی بههم ببافم».
او چشم در چشمم دوخت و پرسید:
«برای نوشتن درباره زن هرزه چرا از ملتان تا کراچی آمدید؟ در ملتان هم صدها زن هرزه میتوانید پیدا کنید».
هنوز من لب باز نکرده بودم که او سیگاری روشن کرد، کام عمیقی کشید و دود را به شکل دایره از لبهای سرخش بیرون داد و گفت:
«صاحب، شما هم نویسنده دست دوم به نظر میرسید. نویسنده موفق کسی است که به اطراف خود با دقت بنگرد».
این سخن ساده اما پرمعنیاش عرق بر پیشانیام نشاند. گالهایش از خشم سرخ شده بود و پیهم ادامه داد:
«صاحب، در اینجا، قاضی عدالت را میفروشد، اما منفور، تنها زن هرزه است که تن میفروشد.
سیاستمداران، وجدان میفروشند و شما آنها را رهبر مینامید، اما زن هرزه مجبور، برایتان خار است.
دکترها مرگ را تجارت میکنند، وکلا و پلیس با رشوه دروغ و قتل را سامان میدهند.
در این وطن، عهد وفاداری شکسته میشود، قانون لگدمال میگردد، ثروتها غارت میشود، رسانهها حقیقت را وارونه نشان میدهند، آموزگاران آینده فرزندان را به سودا میگذارند، و از بالا تا پایین همهچیز خریدنی است.
اما منفور فقط زن هرزه است!! زنی که برای سیر کردن شکمش وادار می شود تن خویش را بفروشد».
قطرههای عرق چون باران از پیشانیام فرو میچکید. او دستمالی سویم دراز کرد و با صدایی محکم گفت:
«صاحب، در چنین جامعهای، وجود زن هرزه کمتر از یک نعمت نیست».
لبخندی کمرنگ بر لبانم نشست و در دل گفتم: چگونه یک زن هرزه از کار خود دفاع میکند!
اما او ادامه داد:
«اگر ما زنهای هرزه، آتش هوس این گُرگانِ مَردنما را خاموش نسازیم، آنها به گُلهای معصوم دختران حوا رحم نخواهند کرد و گوشتشان را هم خواهند درید».
سوالهای بسیار در ذهنم داشتم، اما همه نابود شدند. من که خود را نویسنده و دانا میدانستم، در برابر گفتار یک زن هرزه خاموش و بیپاسخ مانده بودم.
او نزدیک آمد و پرسید:
«صاحب، هیچگاه دیدهای که سگ آب بنوشد»؟
من حیران پاسخ دادم: بلی.
سیگارش را سویم دراز کرد و گفت:
«صاحب، بزرگان این شهر، که خویش را ناجی معرفی میکنند و امثال شما را فریب میدهند، وقتی نزد ما میآیند، پاهای ما را همانند سگ که آب میخورد، میلیسند».
سپس به ساعت دیوار نگاهی انداخت. من آرام برخاستم و سوی دروازه رفتم.
از پشت سر صدای او آمد:
«صاحب، اگر میخواهی نویسنده شوی، درباره هرزه های ضمیرفروش بنویس، نه زنهای تنفروش. آن وقت نیازی نیست از ملتان تا کراچی بیایی. در قلمت جرئت پیدا کن»!
من در دل گفتم: آیا سخنان او نادرست بود؟ نه، او به من و همه جامعه، آینهای نشان داد.
#قلمـبیداری
https://t.me/darvishane49
Post #9891
2.75K
Telegram قلم بیداری باریکه ای بسوی مدنیت
ح-درویشی
- ❤ 31
- 👍 18
- 😢 10
- 🥰 1