اوروچ به او نگاه کرد.
«آره.»
«چرا این اسم؟»
اوروچ لبخند خیلی آرامی زد.
«چون گونش یعنی خورشید.»
النی چیزی نگفت.
اوروچ ادامه داد:
«و نمیدونم چرا، ولی از وقتی تو وارد زندگی من شدی، همیشه حس کردم یه چیزی روشنتر شده.»
نگاهش را پایین انداخت.
«اسم تو هم برام یه حس شبیه نور داره.»
النی چشمهایش پر از اشک شد.
اوروچ آرام گفت:
«فکر کردم دخترمون هم اسمش چیزی باشه که وقتی صداش میکنیم، یادمون بیاد چقدر برای رسیدن به این زندگی جنگیدیم.»
النی دستش را روی نوشته گذاشت.
چند ثانیه طول کشید تا حرف بزند.
«گونش...»
لبخند زد.
«قشنگه.»
اوروچ نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
النی سر تکان داد.
«خیلی.»
اوروچ نفسش را آرام بیرون داد.
«پس اسمش پیدا شد.»
النی دستش را روی شکمش گذاشت.
«گونش کوچولوی ما.»
برای اولین بار...
اسمش در خانه گفته شد.
نه در بیمارستان.
نه روی یک شناسنامه.
نه در یک مراسم.
فقط بین دو نفر.
پدر و مادری که هنوز دخترشان را ندیده بودند...
اما از همین حالا، برایش جا در قلبشان ساخته بودند.
اوروچ دستش را روی دست النی گذاشت.
«سلام گونش.»
النی خندید.
«فکر نکنم صداتو بشنوه.»
اوروچ با اطمینان گفت:
«مهم نیست.»
لبخند زد.
«من از همین الان حرف زدن باهاشو شروع میکنم.»
النی سرش را روی شانهی او گذاشت.
و آن شب، دفترچهی کوچکشان با یک جملهی تازه بسته شد:
«امروز برای اولین بار اسم دخترمان را صدا زدیم؛ گونش.»
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
Post #2918
29
Aşk ve Sırlar🌊 Photo
- ❤🔥 3