#part 343
《در آغوش رازها》
«اسمی برای دختری که هنوز نیامده بود»
دو روز از جشن جنسیت گذشته بود.
اما هنوز چند بادکنک صورتی گوشه و کنار خانه باقی مانده بود.
یکی کنار پنجرهی سالن.
دو تای دیگر بالای میز غذاخوری.
و حتی یک بادکنک کوچک صورتی روی دستهی مبل که ایسو موقع رفتن عمداً آنجا گذاشته بود و گفته بود:
«برای اینکه یادتون نره من اولین نفر بودم که گفتم دختره.»
النی هر بار چشمش به آنها میافتاد، لبخند میزد.
حالا دیگر همه میدانستند.
آنها قرار بود صاحب یک دختر شوند.
اما یک چیز هنوز مشخص نبود.
اسمش.
عصر، النی روی مبل نشسته بود و دفترچهای را که اسمه چند روز قبل آورده بود، روی زانوهایش گذاشته بود.
صفحهی اول پر از اسم بود.
بعضیها را خودش نوشته بود.
بعضیها پیشنهادهای خانواده بودند.
و بعضیها هم...
به وضوح متعلق به ایسو بودند.
مثلاً:
«اسم پیشنهادی: فورتونا کوچولو.»
النی با دیدنش خندید.
اوروچ که از آشپزخانه بیرون میآمد، متوجه خندهاش شد.
«چی شده؟»
النی دفترچه را به سمتش گرفت.
«پیشنهاد ایسو.»
اوروچ خواند.
چند ثانیه ساکت ماند.
«این اسم نیست.»
«میدونم.»
«این تهدیده.»
النی خندید.
اوروچ کنارش نشست.
«خب... خودت چی دوست داری؟»
النی چند اسم را نشانش داد.
«اینها رو دوست دارم.»
اوروچ با دقت نگاه کرد.
«قشنگن.»
«ولی هیچکدوم حس نمیکنم اسم دختر ما باشه.»
اوروچ دفترچه را بست.
«پس عجله نمیکنیم.»
النی به او نگاه کرد.
«تو اسمی تو ذهنت نداری؟»
اوروچ چند لحظه مکث کرد.
«چرا.»
النی کنجکاو شد.
«چی؟»
اوروچ لبخند زد.
«هنوز نمیگم.»
«اوروچ.»
«باید مطمئن بشم.»
«از چی؟»
«از اینکه وقتی اسمشو میگم، تو هم همون حسی رو داشته باشی که من دارم.»
النی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
«باشه.»
شب، وقتی خانه آرام شده بود، النی کنار پنجرهی اتاق ایستاده بود.
چراغهای حیاط از پشت شیشه دیده میشدند.
اوروچ وارد اتاق شد و چیزی در دست داشت.
یک جعبهی کوچک.
النی برگشت.
«این چیه؟»
اوروچ جعبه را روی میز گذاشت.
«یه چیزی برای تو.»
النی بازش کرد.
داخلش یک دفترچهی کوچک و ساده بود.
روی جلدش نوشته شده بود:
«برای روزهایی که هنوز نرسیدهاند.»
النی انگشتش را روی نوشته کشید.
«خودت خریدیش؟»
«آره.»
«چرا؟»
اوروچ روبهرویش ایستاد.
«برای اینکه هرچی از این چند ماه میگذره، چیزایی که دلمون میخواد برای دخترمون یادمون بمونه رو بنویسیم.»
چشمهای النی نرم شد.
«مثلاً چی؟»
«اولین باری که فهمیدیم دختره.»
مکث کرد.
«اولین حرکتی که حسش کردی.»
بعد لبخند زد.
«اولین باری که اسمشو صدا زدیم.»
النی دفترچه را بست.
«پس باید اول اسمشو پیدا کنیم.»
اوروچ گفت:
«دقیقاً.»
صبح روز بعد، النی در درمانگاه مشغول کار بود.
چند ساعت بیشتر نگذشته بود که متوجه شد کمی زودتر از معمول خسته شده.
وقتی کارش تمام شد، روی صندلی نشست و چند لحظه چشمهایش را بست.
یکی از همکارانش گفت:
«خانم دکتر، حالت خوبه؟»
النی لبخند زد.
«آره، فقط یه کم خستهام.»
اما وقتی از درمانگاه بیرون آمد، دید اوروچ مقابل ساختمان منتظرش ایستاده.
این بار چیزی نگفت.
فقط وقتی النی نزدیک شد، در ماشین را باز کرد.
النی نشست.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
بعد اوروچ پرسید:
«خیلی خسته شدی؟»
«یه کم.»
«پس امروز دیگه هیچ کاری نمیکنی.»
النی نگاهش کرد.
«اوروچ...»
«نه، تصمیم نمیگیرم.»
لبخند زد.
«پیشنهاد میدم.»
النی خندید.
«خیلی بهتر شدی.»
«دارم یاد میگیرم.»
وقتی به خانه رسیدند، اوروچ قبل از اینکه النی چیزی بگوید، کیفش را برداشت.
این بار النی مقاومت نکرد.
در عوض گفت:
«فقط چون خودم اجازه دادم.»
اوروچ با لبخند گفت:
«کاملاً ثبت شد.»
بعدازظهر، النی روی مبل دراز کشیده بود.
اوروچ برایش میوه آورد.
بعد آب.
بعد بالش دیگری گذاشت زیر سرش.
النی نگاهش کرد.
«اوروچ.»
«هوم؟»
«این یکی دیگه زیادیه.»
«کدوم؟»
«بالش سوم.»
اوروچ به بالشها نگاه کرد.
«ولی راحت نیستی.»
«راحت هستم.»
اوروچ کمی فکر کرد.
بالش سوم را برداشت.
«باشه.»
النی لبخند زد.
«ممنون.»
چند دقیقه بعد، اوروچ با یک بشقاب کوچک برگشت.
النی نگاهش کرد.
«این دیگه چیه؟»
«میوه.»
«همین الان آوردی.»
«این یکی سیبه.»
«قبلی هم سیب بود.»
اوروچ مکث کرد.
«...درسته.»
النی خندید.
«تو از وقتی فهمیدی دختر داریم، عقلتو از دست دادی.»
اوروچ کنار او نشست.
«ممکنه.»
بعد آرام دستش را روی دست النی گذاشت.
«ولی تقصیر توئه.»
النی لبخند زد.
«چطور؟»
«تو و دخترمون با هم باعث شدین.»
آن شب، دفترچه دوباره وسط میز قرار گرفت.
اوروچ یک خودکار برداشت.
«خب.»
النی کنارش نشست.
«خب.»
«اولین اسم.»
چند لحظه سکوت کردند.
اوروچ به صفحه نگاه کرد.
بعد آرام نوشت:
گونش
النی چشمش روی اسم ماند.
«گونش...»