TGViewer
Aşk ve Sırlar🌊 Aşk ve Sırlar🌊 @daraghosh_razha · 227 subscribers
Post #2914 31
Aşk ve Sırlar🌊 Photo
#part 342

《در آغوش راز》

«صورتی یا آبی؟»

صبح روز جشن، خانه‌ی فورتونا از همیشه شلوغ‌تر بود.

از همان اول صبح، آکچا و فاتیح مشغول مرتب کردن سالن بودند.

بادکنک‌های سفید و طلایی از سقف آویزان شده بودند و میانشان چند بادکنک صورتی و آبی قرار داشت.

روی میز اصلی، کیک بزرگی قرار گرفته بود؛ کاملاً سفید، با یک روبان طلایی دور آن.

اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که نشان دهد داخل جعبه‌ی مخصوص چه چیزی پنهان شده.

النی جلوی آینه ایستاده بود.

لباس ساده و شیکی پوشیده بود و موهایش را باز گذاشته بود.

چند لحظه به خودش نگاه کرد.

بعد ناخودآگاه دستش را روی شکمش گذاشت.

لبخند زد.

«امروز می‌فهمیم کیه...»

صدای اوروچ از پشت سرش آمد.

«بالاخره.»

النی از داخل آینه نگاهش کرد.

«تو هنوز حدس نزدی؟»

اوروچ نزدیک‌تر آمد.

«چرا.»

«چی؟»

«دختر.»

النی برگشت.

«چرا همه فکر می‌کنن دختره؟»

اوروچ شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم.»

لبخند زد.

«شاید چون تو مادرشی.»

النی با خنده سر تکان داد.

«منطق خیلی عجیبیه.»

«ولی قشنگه.»

اوروچ دستش را جلو آورد.

النی دستش را گرفت.

«آماده‌ای؟»

النی نفس عمیقی کشید.

«فکر کنم.»

«اگه استرس داری، می‌تونیم—»

النی فوراً نگاهش کرد.

«اوروچ.»

اوروچ خندید.

«باشه. دیگه نمی‌گم.»

اولین کسی که رسید، شیرین بود.

در حالی که یک بسته‌ی کوچک در دست داشت وارد شد.

«خانم دکتر!»

النی جلو رفت و او را در آغوش گرفت.

شیرین بسته را به دستش داد.

«برای کوچولوی من.»

النی بسته را باز کرد.

یک لباس کوچک سفید داخلش بود.

لبخندش عمیق‌تر شد.

«خیلی قشنگه.»

شیرین گفت:

«هرچی باشه، بهش میاد.»

ایسو از پشت سر وارد شد.

«منم کادومو آوردم!»

اوروچ به او نگاه کرد.

«تو کادوت چیه؟»

ایسو یک جعبه‌ی کوچک بالا گرفت.

«هنوز نمی‌گم.»

النی خندید.

«پس چرا آوردی؟»

«برای اینکه همه بدونن من عموی موردعلاقه‌ام.»

فاتیح از پشت سرش گفت:

«تو هنوز عموی موردعلاقه نشده‌ای.»

ایسو برگشت.

«پس رقابت شروع شد.»

کمی بعد، اسمه و عادل رسیدند.

اسمه همین که النی را دید، لبخند زد و دست‌هایش را دور او حلقه کرد.

«دخترم.»

النی چشم‌هایش را بست.

«مامان...»

اسمه چند لحظه او را در آغوش نگه داشت.

بعد دستش را روی شکم النی گذاشت.

«امروز بالاخره می‌فهمیم.»

عادل کنارشان ایستاده بود.

نگاهش پر از آرامش بود.

«هرچی باشه، برای همه‌مون عزیزه.»

اوروچ کنار النی ایستاد.

«کاملاً.»

عادل نگاه کوتاهی به او کرد.

«فقط امیدوارم مثل پدرش لجباز نباشه.»

ایسو از آن طرف سالن گفت:

«اگر دختر باشه، مثل النی می‌شه!»

النی خندید.

«یعنی من لجبازم؟»

اوروچ خیلی آرام گفت:

«گاهی.»

النی برگشت سمتش.

«اوروچ.»

«ولی دوست‌داشتنی.»

ایسو دستش را بالا برد.

«من شهادت می‌دم که آقای فورتونا برای نجات خودش این جمله رو گفت.»

همه خندیدند.

کمی بعد، ظریفه هم رسید.

برای اولین بار در چند روز گذشته، نگاهش کاملاً آرام بود.

جلو آمد و پیشانی النی را بوسید.

«امیدوارم این بچه فقط شادی بیاره.»

النی لبخند زد.

«میاره.»

ظریفه به اوروچ نگاه کرد.

«و تو هم باید یاد بگیری گاهی بذاری خانمت خودش نفس بکشه.»

ایسو فوراً خندید.

«مامان، اینو چند روز پیش هم بهش گفتم!»

اوروچ با نگاه به هر دو گفت:

«خیلی خوبه. همه علیه من متحد شدین.»

النی زیر لب گفت:

«حقته.»

اوروچ لبخند زد.

«می‌دونم.»

وقتی همه دور میز نشستند، فاتیح دست زد.

«خب، وقت حدس زدنه.»

ایسو فوراً جلو آمد.

«من دختر می‌گم.»

شیرین گفت:

«منم دختر.»

اسمه لبخند زد.

«من حس می‌کنم پسره.»

عادل گفت:

«من هیچ حدسی ندارم.»

ظریفه گفت:

«من فقط سالم بودنش رو می‌خوام.»

فاتیح خندید.

«من می‌گم پسر.»

همه نگاهشان به اوروچ و النی برگشت.

ایسو گفت:

«خب، والدین محترم؟»

النی نگاهش را به اوروچ دوخت.

«تو بگو.»

اوروچ چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

«من از اول گفتم دختر.»

ایسو با هیجان گفت:

«پس تا الان سه به دوئه!»

فاتیح گفت:

«صبر کن، هنوز نتیجه معلوم نیست.»

بالاخره لحظه‌ای که همه منتظرش بودند رسید.

فاتیح چراغ‌های سالن را کمی کم کرد.

همه دور جعبه‌ی بزرگ ایستادند.

النی کنار اوروچ بود.

اوروچ دستش را گرفته بود.

اسمه چشم‌هایش پر از اشک شده بود.

شیرین لبخند می‌زد.

ایسو تقریباً از شدت هیجان روی پاهایش بند نبود.

فاتیح گفت:

«خب...»

همه ساکت شدند.

«آماده‌اید؟»

ایسو گفت:

«نه!»

همه خندیدند.

فاتیح گفت:

«پس آماده شو.»

درِ جعبه باز شد.

برای چند ثانیه...

هیچ اتفاقی نیفتاد.

بعد ناگهان بادکنک‌های کوچک از داخل جعبه بیرون آمدند.

صورتی.

سالن برای یک لحظه ساکت شد.

بعد صدای فریاد ایسو بلند شد:

«دختره!!!»

النی دستش را جلوی دهانش گذاشت.

چشم‌هایش پر از اشک شد.

اوروچ فقط به بادکنک‌های صورتی نگاه می‌کرد.

بعد نگاهش را به النی دوخت.

لبخند زد.

«گفتم که.»
  • ❤‍🔥 3
  • ❤ 1
  • 🔥 1
More from @daraghosh_razha
  1. Oct 11, 2026Post #2924
  2. Oct 11, 2026Hot❤️‍🔥
  3. Oct 11, 2026Post #2922
  4. Oct 11, 2026Civcivlarim🤍🐣
  5. Oct 11, 2026Post #2919
  6. Oct 11, 2026اوروچ به او نگاه کرد. «آره.» «چرا این اسم؟» اوروچ لبخند خیلی آرامی زد. «چون گونش یعنی خورش…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →