همین طوری مبتلای کلمات میشم و عبارتها رو اونقدر با خودم تکرار میکنم تا وارد جریان خونم میشن. غسان کنفانی جایی خطاب به غادة السمان مینویسه: «تو اما وارد رگهایم شدی، و همهچیز تمام شد. و خیلی سخت است بخواهم از تو شفا یابم.» دقیقاً همین. از تو شفا نخواهم یافت ادبیاتِ عزیزم. و تو عزیزترین دیوانگیِ جهانی برای من.
نمیدونم چطور باید توضیح بدم ولی این قضیهی «رنج کشیدنِ نور» خیلی به دلم نشسته. میدونم هزار بار نوشتهمش. اما دلم میخواد هزار بار دیگه هم تکرارش کنم.