گویی، در خاک خدا
قرعه به نام من و تو شد
گویی، در خاک خدا
دست عدم ساطع شد
پس چرا خاک خدا سمت عدم راهی شد؟
خاک روی خود از بازی خلقت بِرُبود
پای سمت گنجهی بازی خلقت بنمود
راز باز شد و خاک، بازی خلقت ز معبود ربود
خاکِ خدا در پس دادگه حکم خدا
معدوم شد
رازِ بازی خدا در پس ذرهذرهاش
معدود شد
خاک در ذرهذرهاش محکوم شد
عدل ناعادل، ساز فنا بیدار کرد
ساز فنا را روی رود وجود کوک شد
و به نوایی، سمت او جاری شد
خاک پاک، که شد آلوده و پر از اسرار کار
از هم گسست و شد شروع واهمه از سِر کار
خاک از سِر خلق میترسید
خاک از زور عدم میترسید
خاکی که نیست بر چشم ملکوت بیتقصیر
خاکِ بیجا و پناه
روزی از رود فنا
رفت روی رود بنا
تکهتکه خود ساخت
دید و ناگهان خود را باخت
دید و چه دید؟
تکهی راز خدا در خود دید
از آن پس
خاک ز گریز از سر پروا نشکست
دگر از راز نترسید و به راهی پیوست
و در رود عدم آینهی خلقت خود را بشکست
#P
Post #874
57
- ❤ 2