مرهمی زخم خودش را بشِکافت
با انعکاس خونابهی خونش،
خودش را بشِناخت
در بطن، بدن بندِ دلش را انداخت
با صدایی که به گوشش افتاد
خون خود را بگداخت
صدا در سراسوی نفس میرقصید
راز و سِری ز سما میخوانید
راز و سِری که از قفل قفس میترسید
قفل قفس میلرزید
سَر سِر سما که بشنید
از راز درون میسوزید
قفل خودش را شکست
زخم آزاد شد، در درون آرام شد
آب و خون از هم گسست و آینه پیدا شد
ای راز قفس
آینه مرهم مرگ من است
هم درد و درمان من است
پس چرا درونش همهی سِر من است؟
#P
Post #856
46
- ❤ 5