درهای بهشت رویِ رویت بسته شد
و چشمهای تو در برزخی پر از رنگ خسته شد
جایی که قدمهایت را توان رفتن نیست
جایی که قلم را توان نوشتن نیست
تو ایستادهای، پشت ردی از خون
که پرکرده سر همه را پرجنون
همه مشغول ریختن اشکهایی روی خون
و من مردود از فهمِ خوناب
که خواب رفتهست روی خاک
هنوز ایستاده روبهروی نقشی از رنگها
و مزاری خفته از آهنگها
و من، هنوز گرسنهی نوشیدن
نوشیدنِ جرعهای از خوناب
خونابِ خواب، روی محراب خاک
منی که هنوز ایستادهام
پشت رد خون و آب و ازدحام
پشت دریچهی این بینشِ پرابهام
تشنهی لمسِ پر حبسی که خدا،
بسته درهای آن را بیصدا
روی چشمانی پرطمع
طمعِ درِ بستهی طعمها را چشیدن
کسی ایستاده
زاده از رویایی خاکستری
و دارای چشمانی خواهان
خواهانِ فهمِ رنگی از خورشیدی
که سر بر آورده از دنیایی
که کسی دمیده درون آن دمی را پرخون
مدهوش افسون رنگها
مفتون صدای خفتهی آهنگها
و مجنون بوی خون روی زخمها
ایستاده پشت رد خون
خونی که شاید محزون
کرد همهی برزخیان را مجذوب
درون این رویای نیمهمعیوب
-بهجز تو-
همه درون این مرز کشیده شده
مشغول ساختن کودک خون و آب
که بریده رگها را، و خزیده در رنگها
-به جز تو-
و من مشغول فهمِ بوی زخمی نزدیک
نزدیکترین زخمی که این دنیا به خود دید
زخمی که شاید سربرآورده از قلبی
قلبی خسته از ناتوان در بیان بوی اشک روی رود خون
Post #1856
6
Forwarded from Poems From A Non-Poet
- ❤ 1