Post #1684
56
اتوبوس ساعت یازده و نیم شب بهجای داخل ترمینال بیرون ترمینال پیادهمون کرد. بعدش خالهم گم کرد منو و جایی که بودم یه بیابون برهوت بود بدون هیچ ادمی و کلیم سگ اونجا بود. بعد یه آقاییم اصرار داشت برسونتم منم هی میگفتم نه دنبالم میان. بعدش ساعت دوازده خالهم بالاخره پیدام کرد و اون آقایی که اصرار داشت برسونتم یهویی برگشت و گفت من نگرانت بودم سر همین برگشتم. بعدش به خالهم گفت میرسونتمون. مام سوار شدیم ولی یکم بعد فهمیدیم مسته آقاهه. بعد زد به یه ماشین دیگه و نمیذاشت پیاده بشیم و یهویی بیهوش شد. مام سریع رفتیم بیرون و پلیس اونجا بود و رفت سروقت رانندهه که یهویی به هوش اومد و شروع کرد داد زدن و یه چرتوپرتایی میگفت که هیچ معنیای نداشتن.