(چه انتخاب های زیبایی، با این یکی میشه شعر هم نوشت حتی)
هر شب یک شمع روشن میکرد. نورش آنقدر نبود که تاریکی را شکست دهد، اما برای خواندن چند خط کافی بود. روی کاغذ، هر بار نامهای تازه مینوشت؛ نامهای که هیچوقت فرستاده نمیشد. آخرین خط را که تمام میکرد، یک شاخه نرگس کنارش میگذاشت؛ خیر، نرگس گل مورد علاقهاش نبود. شاید هم بود، بعد از ملاقات او دیگر نمیدانست واقعا نرگس را دوست دارد، یا عشق او علایقش را هم تغییر داده است.
هنوز هم هر شب کاغذ تازهای برمیداشت؛ نه چون حرف تازهای داشت، بلکه چون امید داشت این بار جملهای پیدا شود که بتواند فاصلهی میان دو انسان را کوتاه کند. اما هیچ واژهای به آن اندازه کش نمیآمد. نامه را تا که میکرد، کنار نرگس میگذاشت و اجازه میداد شمع آرامآرام کوتاهتر شود و با موم، نرگس را به نامه میچسباند. با خودش قرار گذاشته بود اگر شمع پیش از خاموش شدن شعلهای بلند کشید، فردا نامه را خواهد فرستاد. اما شمعها همیشه بیصدا میمردند. درست مثل نامههایی که هیچگاه مقصدی پیدا نکردند.
سالها بعد، وقتی کشوی میز را باز کرد، صدها کاغذ زردرنگ، چند شمعدان سوخته و گلبرگهای خشکشدهی نرگس را پیدا کرد. تازه آن روز فهمید همهی آن سالها منتظر پاسخ نبوده است؛ فقط میترسیده آخرین نامه را بنویسد. چون آخرین نامه، پایانِ دوست داشتن بود. آخرین نامه پایان بود، هرچند پایان از سالها قبل نوشته شده بود.
دیگر تصمیمش را گرفته بود، تک تک نامه ها را برداشت و راهی قبرستان شد.
Post #1194
20
Forwarded from پاسخ🪶